تبليغاتX
خود را بشناس
زندگی را باید زندگی کرد
بیست و هفتم شهریور ماه ساعت 12 شب خوابیده بودم که هادی زنگ زد و گفت که مرتضی رفت...

نیمه شب از فرط بی خوابی بلند شدم لباس پوشیدم و زدم به تپه های سر سبز ترکمن صحرا...

به کنار اتاقک کاه گلی کنار یک زمین کشاورزی رفتم و رو به مشرق به انتظار طلوع آفتاب نشستم...

بغض در گلویم گیر کرده بود...

قطره های اشک چشمانم را تر کرده بودند...

در لحظه با شکوه طلوع آفتاب فکر میکردم مرتضی شاهرخی این طلوع را ندید و رفت و طلوغ های آینده را نیز نخواهد دید...

چه زود در 31 سالگی لمس و حس کردن زیبایی های زندگی را برای اطرافیان و دوستانش گذاشت و رفت...

تنها رفت...

بیماری مهلتش نداد....

فقط دو ماه را با سرطان خون گذراند و رفت...

کاش از پیش ته آدم میگفتند که چقدر مجال زیستن دارد!

دان آخر تکواندو را داشت کمربند سیاه را میگویم.

تحصیلات دانشگاهی هم داشت ریاضیات خوانده بود.

و مطمئنا مثل من و شما برنامه های زیادی برای خودش داشت ولی...

یک روز حالش بد شد و رفت دکتر و بعد هم بهش گفتند سرطان خون داری!!!

دو ماه نشده هم تاپی و توپی!!!

اینه معنای زندگی؟

نمی دانم...

و نمی دانم واسه چی دارم اینهمه می دوم تو زندگی!!!

که یه روز هنوز نصفه راه هم نرسیده بگن پاشو پاشو وقتت تموم شد تو سوختی! بازیت تموم شد!

نمی دانم...

فقط میدونم این روزها واسه مادر پیرش که مرتضی هم خرجش رو میداد چقدر سخته...

یادت همیشه در ذهنم و دلم باقیست ...

همسفر خوب و خوش اخلاقی بودی سفرت به خیر...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:15  توسط   | 

اگر از من بپرسند الآن چه میخواهی پاسخی ندارم ولی اگر بپرسند چه نمیخواهی ده ها جواب دارم این نشان از چیست؟ افسردگی مزمن؟

روحیه ام خوب نیست.

فکرم مشغول چه نمی خواستم ها و چه نمی خواهم هاست!

فوتبالها را دراین دوره دنبال نمی کنم به خصوص داخلی رو.از بازیهای خارجی هم 2 تا بازی رو تصادفی دیدم که در یک روز هم پخش شد منچستر یونایتد که زورکی آرسنال را برد و اینتر میلان که 4  5 تا گل به    آ ث میلان زد و برد.

آلبوم آه باران شجریان رو از آلبوم رندان مست اش دوست تر داشتم.

3 تا کتاب از ریموند کارور نویسنده آمریکایی خوندم. فاصله – کلیسای جامع و هروقت کارم داشتی تلفن کن.

در موردشون اول یه توصیه میکنم که هروقت خواستین بخونین مقدمه ها رو آخر بخونین.

کارور به تمام معنا یه نویسنده مینیمالیسته. داستانهای کوتاهش واقعا یک کلمه هم زیادی ندارند!

داستانهاش تاثیر گرفته از وضع زندگیش هستند.

هیچ تیپ خاصی تو داستانهاش نیست نه شخصیت ویژه ای  نه اتفاق ویژه ای ! آدمهای داستانهای کارور آدمهایی کاملا معمولی اند. زندگیها هم کاملا معمولی. البته معمولی یعنی معمولی آمریکایی.

مشروب خوردن جزء لاینفک داستانهاشه.

متارکه هم تو داستانهاش زیاد به چشم میخوره. و البته کلمه مادر سگی که بعد از متارکه توسط طرفین به هم یا به دیگران گفته میشه!

خوب گله ای هم نیست کارور هم الکلی بوده و ترک کرده و هم دو یا سه بار ازدواج کرده!

یکی از ملاکهای من برای قوت و ضعف یک داستان قدرت تصویر سازی و نشان دادن آن است که تصویر سازی داستانهای کارور متوسط به بالاست.

آموختن سه تار رو زیر نظر دوست هنرمندم کاوه شروع کردم.

درحالی این کار رو شروع کردم که بین آموختن تار و سه تار مردد بودم.

شپشهای ته جیبم نه زورشان به تار میرسید نه سه تار!

تار قیمت کرده بودم. از دویست و پنجاه هزار تومان تا 15 میلیون تومان!

تار یحی ، 15 میلیون تومان!

خود کاوه یکی از سه تارهاشو چپ کوک کرد(جای سیمها رو عوض کرد) و آورد داد دستم و گفت درس اول...

دلم پیش تار بود تا نمی زدم! حالا که میزنم دلم با سه تار است.

کارهای استاد فرهنگ شریف رو خیلی دوست دارم.با نوای تارش آدمومست میکنه!

آلبوم عاشقانه ها و آلبوم زمرد رو از بقیه شون بیشتر دوست دارم

استادان علیزاده  و لطفی و جلیل شهناز هم معرکه اند.

البوم رویارویی از پیام جهانمانی هم زیباست.

شور پریشانی علی قمصری هم خیلی زیباست

صدای محمد معتمدی را هم در نسل جدیدیها خیلی دوست دارم.قوی و با صلابت است.آلبوم بودن و سرودن همراه گروه خورشید 2 و مجید درخشانی از زیباترین کارهای اوست و همین طور وطنم ایران که با لطفی و گروه شیدا کارکرده است.

باکاوه به کانون موسیقی عارف رفتیم .قرار بود کاوه سازش را سیم بندی و پرده بندی مجدد بکند.

به من میگفت کانون عارف یکی از قطبهای ساز سازی این مماکت است.

یک مغازه برای فروش و یک کارگاه دارد.

مغازه اش توی یک کوچه 4 متری بین 4 راه مخبرالدوله و بهارستان بود.

مغازه ای که به زحمت به نه متر مربع میرسید.

از در که تو میرفتی دست راستت یک قفسه کتابخانه پراز کتابهای موسیقی .دست چپ ات یک نیمکت کوچک وبالای آن یک قفسه آلبومهای موسیقی قرار داشت.

به سقف هم حدود بیست تا سه تار و دو سه تا تار و یک کمانچه آویزان بود.

با خودم گفتم این کلبه مهجور و محقر و کوچک توی این کوچه ای که محل تردد و جولان دادن وانتهای نیسان و انواع و اقسام موتورسیکلت است آیا ویترین یکی از قطبهای ساز سازیست؟ اینجا میشود با تمرکز دنبال یه ساز باصدای زنگ دار گشت؟

موبایلها زیر دست من خیلی زود مستهلک میشوند.

بیش از این که یک موبایل برایم تلفن باشد همه چیز هست غیر از آن!

باهاش کتاب میخونم

موسیقیش هم که 24 ساعته به راه است.

دوربینش هم گاه گاهی.

عکاسی رو دوست دارم.

دنبال سوژه میگردم و عکسهای خاص.

عکسهایی که خورشید یکی از اجزایش باشد روخیلی بیشتر دوست دارم. منتها دوربین خاص و شرایط ویژه میخواهد.

با دوربین معمولی اگر سراغ این کار بروی نورسنج دوربین را از بین میبری.

باری این پی 990 ما هم از رنگ و رخ افتاده هم فنر زیر یکی از اصلی ترین دکمه هایش دررفته و هم باطریش دچار مشکل شده است.

من معتقد به ارزان و متنوع خری در خرید لوازم مورد نیاز نیستم.

ترجیح میدهم پول بیشتری بدهم و کالایی با عمر بیشتر بخرم.

به اصل تفکیک کارکرد وسایل هم معتقد هستم.

یعنی قاعدتا تلفنی که هم تلفن باشد هم دوربین عکاسی و فیلم برداری و هم رادیو هم ام پی تری پلییر هم فوتوشاپ هم آفیس داشته باشد و هم قابلیت خواندن پی دی اف اگر حتی کیفیت اش هم کم نباشد ( که این گونه هست) زود مستهلک میشود.

اگر اسکناس به اندازه کافی تو جیبهام داشته باشم عقیده ام بهم میگه که یه لپ تاپ میخری با یه دوربین دیجیتال و میذاریشون تو کیفت که همیشه دنبالت هست و این موبایلوباخط توش میندازی دور!

به موبایل خیلی احتیاجی ندارم چون کسی بهم زنگ نمیزنه معمولا و من هم به ندرت اتفاق میافته که با موبایل به کسی زنگ بزنم.

تاحالا دوربینش رو خریدم و فقط لپ تاپش مونده.

بعد از بیست و یک سال هفته پیش به یه دکتر گوش و حلق و بینی مراجعه کردم برای شست و شوی گوشهام.

اوضاعشون خیلی خراب بود تکون میخوردم میگرفت و تا یکی دو روز هیچی نمیشنیدم.

دکتر مرتضی سبحان اسم این دکتری بود که من پیشش رفتم.

پیرمردی بود با سری بدون مو و پس سری گرد و بزرگ با عینکی بزرگ به چشم و صدایی بلند و کلفت.

یک کمی قیافه اش شبیه عکسهایی بود که از دکتر مصدق دیده بودم.

منطقی و منضبط بود و خوش رو.

تکه های کثیفی به قطر 4 5 میلیمتر از تو گوشهای من در آورد!

دکتر جواد امینی رو هم میشناخت.

همون دکتری که در پنج سالگی لوزه سومم رو عمل کرد.

وقتی کار گوشهام تموم شد انتظار داشتم خیلی بشنوم و میزان شنواییم فرق زیادی بکنه  ولی اینطور نبود.

شاید شنواییم به خاطر این هد فونها آسیب دیده باشه!

تصمیم گرفتم دیگه از این هد فونها تا حد امکان استفاده نکنم.

این روزها خیلی خودمو درگیر جدول سودوکو و مکعب روبیک کردم

اگر نکنم فکرو خیال زیاد میکنم. فکرم آلوده شده و احساس پوچی و افسردگی میکنم.

سودوکو ها رو خیلی خوب حل میکنم ولی روبیک رو تاحالا نتونستم حل کنم . فقط یک وجهش رو در میارم.

میدونم که روبیک الگوریتمهای خاص داره حل کردنش و اگه بدونی اونها رو میتونی راحت حل کنی.

تو یوتیوب چند تا کلیپ هست که آموزش داده این الگوریتمها رو که میشه دانلودشون کرد.منتها دسترسی بهشون نیست !

اعتراضی هم که نمیشود کرد. دانلودش را موکول میکنیم به آینده...

بعد از کارور سری خونی آثار ایتالو کالوینو رو شروع کردم.

اگر شبی از شبهای زمستان مسافری- کمدیهای کیهانی-ویکنت دو نیم شده- شوالیه ناموجود رو خوندم ازش وچند تا دیگه هم مونده.

سری خونی قدرت نقد خواننده رو از آثار نویسنده بالاتر میبره و دید باز تر و قضاوت بهتری به خواننده میده در رابطه با نویسنده.

روی هم رفته آثار کالوینو رو پرمغز تر از آثار کارور یافتم.

دو سه تا پیش زمینه و بک گراند واسه دو سه تا داستان نوشتم ولی حوصله نمیکنم که داستانهاش رو بنویسم.

اگر هم بنویسم شک دارم که بیارمشون اینجا ممکنه صحیح نباشه. شاید بهتر باشه تو همون کاغذ بمونن .

خاطره نویسی روز مره و ثبت وقایع مهم زندگی و اتفاقات خاص رو هم دوست داشتم ولی هربار از قدین نشستم بنویسم با یه چرا مواجه شدم که چرا؟ واسه کی؟ تو که خودت همه اینها تو ذهنت هست! و ننوشتم. و هر بار هم که برای این سوالها یه جوابی داشتم نشستم که از اول شروع کنم که اون هم خیلی طول کشیده و حوصله ام نرسیده و ننوشتم.هیچ وقت دوست نداشتم مثلا دفتر رو بردارم و بگم خاطرات از 18 سالگی به بعد!

من تا حدی کمال گرا هستم.

همیشه از تنها بودن لذت میبردم و زمانهایی که کسی در خانه نبود دوران پادشاهی من بود ولی تازگیها تنهایی رو برنمی تابم. شاید بی روحیه بودنم دلیل بر این مساله باشد که حاضرم ششصد کیلومتر راه را بروم و برگردم تا در سفری همراه پدر و مادرم باشم و احساس تنهایی نکنم !

واقعا از احساسات اخیرم متعجب شده ام. من هرگز این گونه حساس و دل نازک و نازک نارنجی نبوده ام!

آیا میتوان گفت چراهای منفی و حسرتها جهنم این دنیای ما را به تدریج میسازند؟

به بحث عرفان حلقه که توسط دکتر محمد علی طاهری ارائه شده علاقمند شده ام.

هر چه زمان میگذرد حس میکنم گذر زمان سریع تر میشود.بچه که بودم زمان شاید اصلا نمیگذشت!کو تا عید سال دیگه! روز ها هم خیلی دیر شب میشد.

جالب اینجاست که همین حرفی که من میزنم را مادرم که خوب نسل پیش از من است هم میزند!

این روزها زمان مثل برق و باد میگذرد!

چرا؟

به خاطر تکنولوژی؟

یا رسانه؟

یا خلق و خوی افراد دور و بر آدم؟

هر بار که برای استراحت یا تفریح به مناطق کشاورزی ترکمن صحرا میروم و یک هفته یا 15 روز آنجا می مانم کاملا حس میکنم که ریتم زندگیم کند تر شده و زمان برایم کند تر میگذرد

 

فیلم راه انقلابی با بازی دیکاپریو و کیت وینسلت را دیدم

اگه بخوام محاسن و معایبش رو رو کفه ترازو بذارم عیبهاش خیلی بیشتر از حسنهاشه!

در واقع موقع خرید اسم فیلم گولم زدحدس زده بودم یه فیلم چپی یا انقلابی باشه در حالی که اسم یه خیابون تو فیلم فقط خیابان انقلابی بود!

اینقدر این دو نفر توفیلم با هم سکس کردند که حالم به هم خورد! یکی نیست بگه پدر سوخته ها رو فیلم بنویسین پورنو و خودتونو راحت کنین دیگه!

طبق معمول تمام تصمیمات مهم و تاثیر گذار آدمهای این فیلم هم مثل بعضی از فیلمهای دیگه  غربی(بیشترشون) تو تخت خواب و در حال سکس گرفته میشه!

کارتون آپ رو هم دیدم تو این چند وقته . فوق فوقالعاده بود.بعئا راجع بهش بیشتر مینویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:20  توسط   | 

کجاممکن است پیدایش کنم

نوشته هاروکی موراکامی

ترجمه بزرگمهر شرف الدین

ناشر نشر چشمه

 

شامل یک مقدمه و پنج داستان کوتاه

کتاب در مقدمه اش به معرفی نویسنده ژاپنی ،هاروکی موراکامی می پردازد و وقایع و اتفاقات زندگی او رابیان میکند والبته نظر و واکنش افکار عمومی و البته منتقدان آثار او را بیان میکند . بعد پنج داستان از داستانهای کوتاه این نویسنده را می خوانیم که داستانهای جالبی هستند با ابتکارها و موضوعات و تصویر سازیهای منحصر به فرد.وجه مشترک این داستانها مرگ است و جالبیش اینجاست که داستانها با وجود حضور مرگ تلخ نیستند.

ژاپن و مردم اش برایم بسیار گنگ است به خصوص از نظر فرهنگ و شیوه زندگیشان.داستانهای این کتاب تصویری رو که به آدم نشون میده یه تصویر تقریبا غربیه (و البته منتقدان هم همین نظر رو دارند در مقدمه کتاب) و گویای طرز فکر و هنر و موسیقی و ... ژاپنیها نیست

چون هیچ ذهنیتی ازشون ندارم هرچی بگم پرت و پلا گفتم.ولی خوب دلم میخواد بگم!!!

این که ما شرقی هستیم و اونها هم شرقی...چی میشه؟ چطوریه؟ که انگاری نقش معنا و معناگرایی و معنویت تو زندگی شرقی ما زیادتر از زندگی شرقی اونهاست یا لااقل اینطور به نظر میاد واونها تو این چند ده سال خودشونو وقف کار و پیشرفت و تکنولوژی ومسائل مادی کردند و (فکر میکنم) بعد از آمریکاییها دومین اقتصاد دنیا هستند. آیا فرهنگ و ایدئولوژیشون دستخوش تغییرات بنیادی و جدی شده تو سالهای بعد از جنگ جهانی؟ نمیدونم...

از هنرمنداشون صنایع دستیشون موسیقیشون تئاترشون نویسندهاشون ...هیچی نمیدونم

چیزایی که میدونم در حد روایت تلوزیون ایران از فیلمهای اوشین و هانیکو و لینچان و گروهش لیانگ شامپو و... (تازه اگه همه اینها ژاپنی باشند) تو سنین پنج شیش سالگیه!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 18:50  توسط   | 
یکی از کتابهایی که این اواخر خوندم و میخوام راجع بهش گپ بزنم کتابیست که هم داستان و هم تحلیلی از همان داستان هست در واقع به نظرم یک کتاب آموزشیه تا داستانی.

مسخ

 نوشته فرانتس کافکا

درباره مسخ

 ولادیمیر ناباکوف

ترجمه فرزانه طاهری

 انتشارات نیلوفر

 رساترین تعریفی که میتوانیم از هنر بدهیم این است: زیبایی به اضافه دریغ. هرجا زیبایی هست ، دریغ هم هست . به این دلیل ساده که زیبایی محکوم به فناست . زیبایی همیشه میمیرد .وقتی ماده بمیرد رفتار هم میمیرد.وقتی فرد بمیرد ، جهان هم میمیرد . اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشره شناسانه بداند ، به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است. ولادیمیر ناباکوف

(گفتار پشت جلد)

 همان طور که مشخص است کتاب به دو قسم تقسیم شده. قسمت اول 71 صفحه متن داستان مسخ است وبقیه متنیست که ناباکوف درباره آن نوشته. داستان مسخ به قول ناباکوف هم خیال پردازانه است هم از فیزیولوژی و نحوه حرکت و... حشرات (سوسک یا چیزی شبیه به آن ) صحبت میکند. حس میکنم مسخ باید حس دلسوزی و ترحم آدم رو بربیانگیزه و دلسوزی و مهربانی و وفاداری عضوی از اعضای یک خانواده رو که در یک شب خوابیدن و صبح پاشدن به حشره ای شبیه یک سوسک خیلی بزرگ تبدیل شده ودر مدت زمانی به تدریج غرایض اش از امیال و غرایض انسانی به غرایض سوسکانه تبدیل شده رو بیان میکنه و نشون میده. منتها ناباکوف در بخش دوم کتاب میاد این داستان رو دقیقا موشکافی میکنه و همین کلیاتی که من برداشت کرده بودم رو میاد جزء به جزء میشکافه و تحلیل و تفسیر میکنه که به نظرم در بزرگ نمایی وقایع داستان و شخصیت افراد افراط میکنه و شاید بعضی چیزها رو هم طوری تفسیر میکنه که شاید ذهن خواننده و کافکا با همدیگر هم به اون تحلیل و تفسیرها نرسند! به گمان من یک همچین تحلیل ها و تفسیرهایی رو خود نویسندگان داستانها اگر لازم بدانند باید از داستانشون بدن و بیان کنند که هدفشون از نوشتن داستان و ویژگیهای شخصیتی هر کدام از عناصر داستان چه بوده است.

 در کل خواندن این کتاب رو مفید دیدم به جهت جنبه آموزشی ای که داره و چگونگی تحلیل جزء به جزء و بادقت عناصر یک داستان همانطور که ناباکوف تو کلاسهای ادبیات دانشگاهش به دانشجوهاش آموزش میداده ما هم میتونیم یاد بگیریم و این زاویه دید رو هم درنظر بگیریم و فقط روی سرسره کلمات قرار نگیریم و همراه داستان و موضوعش بشیم و تا آخر بریم بی این که به داستان رو از بیرون نگاه کرده باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:6  توسط   | 

زانوهایش مستهلک شده بودند. کور کور درد می کردند. دیروز رفته بود از داروخانه یک فقره توالت فرنگی متحرک پلاستیکی خریده بود که روی توالت ایرانی اش بگذارد. بعد از انجام این کار به ذهنش رسیده بود که می توان به توالت منزل هم رسید و آنجا را راحت تر و دلپذیر تر و خوشگوار تر کرد. رفته بود از مبل و چوب و تخته فروشی یک جای روزنامه ای چوبی خیلی شیک و جمع وجور خریده بود. از سمساری محل هم یک جاسیگاری  و چوب سیگار منبت کاری شده قدیمی پیدا کرد و خرید و به خانه آورد و توی توالت جا داد. بعد از این ماجرا موقع اجابت مزاج که البته به علت بواصیر مدت زیادی هم طول میکشید یک استکان چای با نعلبکی و دو حبه قند ، یک جدول نو ( کلمات متقاطع یا سودوکو فرقی نمی کرد)  ، مداد شتر نشان وپاک کن و عینک مطالعه اش رابا خودش به توالت میبرد و حداقل نیم ساعتی می نشست و مشغول می شد.

صبح زود طبق معمول از خواب بیدار شد . هنوز هوا گرگ و میش بود. زیر کتری را روشن کرد و خرت و پرتها رابرداشت و به توالت رفت. میهمان نا خوانده ای آنجا دید.بسیار تعجب کرد و با نگاهی که حیرت و تحسین از آن می بارید به سوسک روی کاشی سفید کف توالت نگاه کرد. حیرت او به این جهت بود که تمام سوراخ سمبه های توی خانه و حتی بیرون از خانه را با نگون مسموم کرده بود که هیچ حشره ای نه از حیاط خلوت پشتی و نه از حیاط و راهرو و تراس وارد نشود. توی چاهها را هم تازه نفت ریخته بود . با وجود این همه اقدامات امنیتی و حفاظتی و با توجه به این که سوسکها در فصل زمستان کمتر در حرکت هستند ، حیرت و تحسین اش بیشتر میشد. این سوسک هفت خوان رستم را پشت سر گذاشته بود و به اینجا رسیده بود. با روشن شدن چراغ سوسک ترسید . از نور ترسید . احساس عدم امنیت کرد . به تاریکی پشت در ( بین لولا و دیوار ) پناه برد . پیرمرد در توالت را باز گذاشت. قصد نداشت سوسکی چنین جسور و با شهامت را بکشد . می خواست با حوصله هدایت اش کند تا از پنجره حیاط خلوت توالت راهی اش کند تا پی زندگی خودش برود. پیرمرد روی توالت نشست و مشغول کارش شد. یویک همچنان آهسته آهسته پشت در توالت توی تاریکی حرکت می کرد. به محض بلند شدن صدای شیر آب ، سوسک بیشتر ترسید . پیرمرد حشره را تماشا میکرد. حرکاتش سریع و متوازن بود.حشره تصمیم اش را گرفته بود. سریع از کنار در گذشت و از تاریکی خارج شد. به طرف پیرمرد آمد . از میان پایه توالت و پای پیرمرد گذشت . توی کاسه توالت رفت که به طرف جایی برود که از همه جا بیشتر احساس امنیت و آرامش کند . جایی که هم امنیت داشت هم آرامش هم تاریکی هم رطوبت و هم غذا. آنجا بهشتش بود. شیر آب همچنان باز بود و همین باعث شد که تا پای سوسک به کاسه توالت برسد در فشار آب غوطه ور شود و به دیواره چاه کوبیده شود و انبوه غذا روی سرش ریخته شود و در راه بازگشت به بهشت موعود جان از کف بدهد .

پیرمرد پیش خودش گفت : جنازه اش رسید به بهشت نه خودش ! تو هم همین طوری پیرمرد بیچاره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:2  توسط   | 
 

سفر کاری ای برام پیش اومد که برم حزیره قشم

به یک کم گردش هم رسیدم عکسهاشو اینحا گذاشتم

با موبایل گرفتم اینها رو و البته برای کاهش جحم کیفیتشونو آوردم پایین واسه همین کیفیتشون افتاده

غروب بیابانهای اطراف نایین در قطار

5123

 

اسکله بندر عباس

678

قشم ساجل ناز

91011

حنگلهای جرا

121314151617

آفتاب در کرانه های تنگه هرمز قشم

181920212223

دره ستارگان

2425262728293031323334353637

ساجل آرامش

40414243

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:32  توسط   | 
زندگی کردن تو زمان حال و فکر نکردن به گذشته و آینده نگری نکردن باید کار سختی باشه.شاید هم آسون باشه

این که فکر کنی امروز روز آخرته یا این ساعت ساعت آخرته...!

راجعبه لحظه هم که نمیشه صحبت کردو راجع بهش فکر کردو براش برنامه داشت

این روزا تو ای میلهایی که فرستاده میشن و دلشون میخواد یه جوری به آدم پند بدن و راه درست زندگی رو نشون بدن اینجور حرفا رو زیاد میشنویم

حدس میزنم به لذت گرایی صرف ختم بشه.

نمیدونم.

هنوز راجع بهش دقیق فکر و تحلیل نکردم که چی میشه و چی نمیشه ایده اش یه ایده خامه.

شما چی فکر میکنین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  توسط   | 
یک تعریف از عشق میتواند تمرکز روی کسی چیزی یا کاری همراه با خواست و اراده و میل باشد

چه چیز دیگه ای میشه بهش اضافه کرد؟

شما چه تعریفی دارین؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:42  توسط   | 
حس و حال زمان سال تحویل جغد پیر این بود!

ماهی رو هر وفت از آب بگیری تازه س

پر از انرژی بود.

میگفت:

میخوام یه ماهی گنننده بگیرم!

برین کنار...!

جغد پیرو عشق است...!!!

بعدا بیشتر با هم گپ میزنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:28  توسط   | 
امروز ساعت شنی زندگی من ربع قرن را پر کرد.

پرفراز و نشیب...

آفریده شدیم برای زیستن و زیستن مبارزه ای شیرین است.

عشق طی طریق مسیر همین مبارزه هاست و تحمل مرارتهای آن
شکست دادن بدیها
کشتن کینه ها و زنده کردن محبت
بالا رفتن از قله های کمال انسانی

شکست دادن سختیهای تامین معاش هرقدر هم قناعت پیشه باشی
در عین پختگی و این همه سالهای سال عمرکردن و بودن در این دنیا هنوز خامم
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

البته خسته ام و با وجود جوانی احساس کهنسالی میکنم.

بخش مادی وجود آدمی خیییلی زود مستهلک و فرتوت میشود کما این که خیلی از موهای سرم ریخته و خیلی سفید شده و بعضی از دندانها هم قراضه شده اند!

در این سالهای زندگی از زمانی که به بلوغ فکری رسیده ام از مادیات زندگی فقط کتاب خواسته ام و وعده ای غذای روزانه نه چیزی بیشتر.هنوز هم چیزی بیش ازرفع این نیازها نمیخواهم.زرق و برقش مال کسانی که دوستش دارند.

اما همیشه آرزو و تلاش کرده ام که در هیچ موردی تک بعدی نباشم نه در فعالیتهای فردی و نه اجتماعی ونه فکری

غیر از کتاب خواندن چیز دیگری انگیزه زیادی برای بودن در این دنیا به من نمیدهد.

واحد های زمانی اصلی زندگی ام زمان شروع کردن تا تمام کردن یک کتاب است و همیشه آزرو کرده ام زمانی زندگی ام تمام شود که کتاب توی دستم را تمام کرده باشم.کاش همین طور باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 1:7  توسط   |