بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم!
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم؟
گهی خوشدل شوی از من که می رم
چرا مرده پرست و خصم جانی؟
چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانی
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
ناظر خارجی از من خواسته است که از مطالبی که نوشته ام نتیجه گیری کنم .از حسن نظر ناظر خارجی تشکر می کنم و تعجب می کنم که چطور زمانی که هنوز سه دقیقه از ساخته شدن و برپا شدن این وبلاگ نگذشته بود ایشان ابراز نظر فرمودند ومن را وادار به تحقیقات کردند که چطور این قدر زود...؟و از این بابت از ایشان کمال تشکر را دارم.
باری...می خواهم خدمت ناظر خارجی عرض کنم که عجله نکنید.آدمها نباید مثل فیلمهای ایرانی و بعضا هندی از ابتدای فیلم انتها را ببینند و بتوانند حدس بزنندو حسشان هم درست از آب در بیاید.
اگر به فرایند علم آموزی در غرب نگاهی بکنیم این گونه می توانیم تحلیل کنیم که در دانشگاه ها ابتدا آموزش و سپس تحقیق وآموزش وبعد تحقیق و تحقیق و تحقیق وهمکاری علمی و ...الی آخر.(البته این پروسه مربوط به افرادی است که درون دانشگاه می مانند و درس را ادامه می دهند و تا مدارج بالا مثل دکترا پیش می روند.)تا سرانجام حاصل سی چهل سال تحقیق و کار علمی یک استادبیست سی تا مقاله و یکی دو تا کتاب می شود.
البته من هنوز در ابتدای راهم ولی به آنجا هم خواهم رسسید.منتها آهسته آهسته پله ها را طی خواهم کرد.چه در فیزیک که رشته دانشگاهی من است و چه در مباحث دیگری که به آنها علاقه دارم مثل فلسفه،روانشناسی و...فعلا فقط آموزش و تمرین است .تا بعد برسد به مقاله ها و بعدا کتابها .گزیده آنچه می خوانم و بهترینهای آن را اینجا می گذارم تا شاید به درد کسی که می خواند بخورد.هر از چند گاهی هم دلتنگیها و حرفهای دل و شکایتها و موضوعات مختلفی که مساءل فکری مرا ایجاد می کنند را اینجا خواهم نوشت تا اگر خواننده ای بوددرد دلی کرده باشم و اگر نه که هیچ...
به قول مرحوم فرهاد مهراد:گفتنیها کم نیست من و تو کم گفتیم...
هدف يک کيفيت است.کيفيتيست حقيقی که در درون ماست .احساس ما را گرم میکندو میتواند به ذهنمان در تفکر و پرداختن به مسائل کمک کند ولی هنوز به واقعيت نپيوسته است.تحقق هدف يعنی تبديل اين کيفيت به کميت.
هدف تحقق يافتنی است نه رسيدنی .رسيدن در زمانی مطرح میشود که از چيزی جدا هستيم و میخواهيم اين فاصله يا شکاف را پر کنيم.ولی تحقق يافتن چيزی يعنی چيزی که در درون هست آشکار شود.تلاش در راه هدفی که در درون نيست باعث درگانگی و اضطراب میشود.ما به اهدافی که در درون مان نيستند نمیتوانيم برسيم اگر هم برسيم با تضادهای شديد درونی مواجه خواهيم شد.
سير تحقق هدف چهار مرحله دارد: قصد- ماموريت - افق حرکتی – برنامه
قصد يک کيفيت است.يعنی يک مفهوم استونمود عينی يا بيرونی تدارد غايت ما از کارها قصد ماست.قصد حالتی نيمه تاريک و نيمه روشن دارد در سير تحقق هدف هر چه که جلوتر برويم قصد نيز آشکارتر ميشوداول از همه لازم است که قصد خود را از زندگی انتخاب کنيم و بقيه کارهايمان همسو با قصدمان در زندگی باشد.
ماموريت شرط لازم برای نجات و رستگاری همانا انجام اين ماموريت است .ماموريت وظيفه شاخص ما درزندگي است که تحقق آن رويکردی درونی و بيرونی دارد.رويکرد درونی هدف يعنی به يک قدرت يا دانايی دروني برسيم.رويکرد بيرونی واقعه اي است که گويای تحقق ماموريت است.ماموريت قالبی است که از طريق آن میخواهيم قصد خود را به انجام برسانيم يعني از يک سو ريشه در قصد دارد و از طرف ديگربستگی به ويژگيها و توانمنديهای ما داردکه چگونه میخواهيم قصد خود را عملی کنيم.بنا براين ماموريت حالتی کيفی- کمی دارد.کيفی –کمی يعنی بيشتر يک کيفيت و مفهوم است .ولی اين مفهوم بايد در دراز مدت شکل اجرايی و کمی به خود بگيرد..ما بايد ماموريت خود در زندگی را کشف کنيم.اين کشف اولين گام انجام ماموريت است و تا زمانی که آن را انجام ندهيم ادامه راه بیثمر است.برای کشف ماموريت نياز داريم که به خودرجوع کنيم ولی فرمول ثابتی هم برای آن نيست.ببينيم که در انجام چه کارهايی خود انگيخته هستيم در انجام چه کارهايی از قدرت خلاقيت بيشتری برخورداريم و آن را با اشراف و ذهنی باز به انجام میرسانيم.انجام کدام کارها برايمان خستگی ندارد و اگر هم خسته شويم با اکراه از آن دست بر میداريم.برای کشف میتوانيم به دوران کودکی خود رجوع کنيم.
افق حرکتی:افق حرکتی رويکرد بيرونی و عينی تحقق ماموريت است بنابراين افق حرکتیحالتی کمی-کيفی دارد.افق حرکتی آن چيزی است که میخواهيم در دراز مدت انجام دهيم .برای انتخاب افق حرکتی لازم است که به شرايط زمانی و مکانی توجه کنيم زيرا در هر زمان و هر منطقه کاريست که بيشترين هماهنگی و امکان پذيری را دارد .برای انتخاب افق حرکتی در درجه اول نياز به مثبت انديشی داريم.
برنامه:منظور آن کارهايی است که در کوتاه مدت میخواهيم انجام دهيم .برنامه حالتی کمی دارد يعنی بايد همه چيز آن مشخص باشد از جمله زمان ،مکان ،مجريان و امکانات .برای تدوين برنامه بايد امکانات و احتمالات را در نظر بگيريم.در اينجا نيازمند واقع بينی هستيمو مانند افق حرکتی تنها مثبت انديشی نمیکنيم،بلکه به خطرات ، احتمالات تضعيف کننده و اتفاقات ناگوار هم توجه میکنيم و برايشان تدبير میکنيم.انجام اين سطح از تحقق هدف تنها با تفکر ميسر است.بنابراين لازم است که اين مهارت را در خود افزايش دهيم.بدون تفکر نمیتوانيم برنامه ريزی کنيم و اگر هم برنامه ريزی کرديم احتمال عملی شدن و کنترل آنچه به دست میآوريم و آنچه که در نظر داشتيم ضعيف ميشود.از طرف ديگر بدون تفکر نمیتوانيم از امکانات خود استفاده بهينه داشته باشيم .امکانات ما همچون زمان،پول و نفرات ووسايل محدود هستندو برای حجم مشخص از کارها قابل استفاده هستند.پس در مصرف کردن اين امکانات لازم است که جميع جوانب را در نظر بگيريم و با پيش بينی از هدر رفتن آن جلوگيری کنيم.
چند نکته :
هر چه قصد، ماموريت ،افق حرکتیوبرنامه در طول يکديگر و هماهنگ با يکديگر باشند تحقق هدف عملیتر میشود.
به علت رخ دادن وقايع پيش بينی نشده و خارج از انتظار امکان انحراف از هدفزياد است بنابراين لازم است که هميشه به هدف خود خيره باشيم و به آن توجه و تمرکز داشته باشيم.
انرژی و زمان ما محدود است بنا براين تنها به مهمترين وضروری ترين کارها مشغول باشيم کارهايی که ديگران از انجام آن ناتوانندو بيشترين تاثير را در زندگی ما و ديگران میگذارد.
تحقق هدف نيازمند فداکاری است بنا براين آماده قربانی کردن آنچه اهميت کمتری دارد باشيم حتی اگر بسيار دوست داشتنی باشد.
سطح تحقق هدف نام حالت چگونگی انتخاب
1 قصد کيفی پذيرش
2 ماموريت کيفی-کمی کشف
3 افق حرکتی کيفی-کمی هوشياری
4 برنامه کمی تمرکز
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز،خط نخورده باقی بود پريشان شد و آشفته و عصبانی ،نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.داد زد و بد وبیراه گفت،خدا سکوت کرد.جيغ کشيد و جاروجنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.آسمان و زمين را به هم ريخت ،خدا سکوت کرد،کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد ،خدا سکوتش را شکست و گفت:عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت .تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی .تنها یک روز ديگر باقی است .بيا و لا اقل اين يک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هق اش گفت:اما با يک روز...با يک روز چه کار می توان کرد...
خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويی که از هزاران سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمی يابد ،هزار سال هم به کارش نمی آيد.
وآنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد .اما می ترسيد حرکت کند.می ترسيد راه برود.می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد.قدری ايستاد...بعد با خودش گفت:وقتی فردايی ندارم نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد؟بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم .آنوقت شروع به دويدن کرد.زندگی را به سرو رويش پاشيد .زندگی را نوشيد و.زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود .می تواند بال بزند.می تواند پا روی خورشيد بگذارد.می تواند....
او در آن يک روز آسمان خراشی به پا نکرد.زمينی را مالک نشد مقامی را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد .روی چمن خوابيد.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمی شناختند سلام کردوبرای آنها که دوستش نداشتنداز ته دل دعا کرد.
او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد و بخشيد .عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .
او در همان يک روز زندگی کرد .اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:امروز او درگذشت.کسی که هزار سال زيسته بود!
سرخ پوستان در تمثيلی می گويند :هر يک از ما خانه ای هستيم با چهار اتاق جسم ،عاطفه ،روح و روان وانسان متعادل در هر چهار اتاق حضور دارد
اما اکثر ما تنها در يک يا دو اتاق از اين خانه بزرگ زندگی می کنيم و در عين حال انتظار برخورداری کامل از زندگی و موهبت های آن را داريم.اين در حالی است که همه ما برای داشتن زندگی پر بارو متعادل نيازمند آنيم که اوقاتی را به هر يک از اين چهار حوزه وجودیمان اختصاص دهيم
در مورد خودم بايد بگويم که عملی کردن اين امر تا حد زيادی برايم سخت بوديا در شرايط عاطفی خوبی بودم و به جسم بی توجه میشدم مثلا ورزش نمیکردم و يا بر عکس ، به جسم توجه میکردم و از دنيای درونم غافل میشدم و يا آنقدر کار داشتم که هر دو را فراموش میکردم.خلاصه هميشه چيزی کم بود!به نظر میرسيد تقسيم بندی درست زمان برايم نه تنها آسان نيست بلکه غير ممکن است.
فرض کنِد در حال نوشتن کتابی باشيد و در کنارش هم خود را برای يک سخنرانی آماده میکنيد،همزمان بايد به تلفنها هم جواب بدهيد ،ضمن اين که حواستان به کارهای عقب افتاده هم باشد و در عين حال آرزو کنيد مادری خوب برای فرزند يا فرزندانتان و همسری شايسته برای شريک زندگیتان باشيد.احتمالا شما هم با من موافقيد در اين حالت حتی نمیتوان تصور متعادل بودن را به ذهن خود راه داد در چنين وضعيتی تنها فشار و سنگينی زياد بر من چيره میشدحس توام با سردرگمی ،اضطراب و ناتوانی شديد.
با آن همه کار و مسوليت ديگر فرصتی برای فکر کردن به برنامه های متعادل و مناسب برای پرورش جسم ، روان ، احساسات و بعد معنويِ خود نداشتم .تنها يک چيز در راس بود.کار .کار .کار......
اما پس کی بايد به عنوان يک انسان خودم را به تمامی تجربه میکردم؟انسانی با همه چهار اتاقش؟
بنابر اين در پی يافتن تدبيری شدم وسرانجام تصميم گرفتم حقه کوچکی به زمان بزنم ! من روزهايم را چهل و هشت ساعته کردم و با خودم قرار گذاشتم که هر دو روز را برای خودم يک روز حساب کنم پس به همين شکل ترنامه ريزی کردم .مثلا اگر قبلا شش کار مختلف را در برنامه يک روزم میگنجاندم و البته نا گفته نماند که به همه آنها هم نمیرسيدم و تنها فايده اش هم اين بود که فقط مرا دچار تشويش میکرد ،حالا فهرست اين کارها را در دو روز تقسيم کرده ام (در يک روز چهل و هشت ساعته!)
در يک زمان بندی 48 ساعته شما فرصت بيشتری برای برنامه ريزی کارها داريد.تا در يک زمان بندی 24 ساعته (کسی چه میداند شايد نسبی بودن زمان باعث میشود در يک روز 48 ساعته زمان به راستی کش بيايد!)
حالا در هر روز 48 ساعته ام میتوانم حداقل يک ساعت ورزش کنم 3 کيلومتر راه بروم ،15 دقيقه تمرکز کنم و زمانی را هم به کارهايی اختصاص بدهم که برايم لذت بخش است .مثل شنيدن صدای باد،تماشای ابر ها در آسمان ،لمس علف های با طراوت و نم خورده ،گذراندن زمانی با دوستان و .....
همه اين کارها می تواند قبل يا بعد از يک روز کاری انجام گيردکه در حالت ايدآل بيشتر از 24 ساعت زمان نمیبرد و بقيه 48 ساعت را میتوان به خود پرداخت.به همه ابعاد وجودی خود.
نکته شگفت انگيز آن است که استفاده از اين روش ، انرژی بسيار زيادی را در من به جريان انداخته.درست مثل اين که حضور متعادل من در اين چهار حوزه موجب افزايش توان و پويايی ام شده است و حال خوب و خوشی را برايم ايجاد کرده .حتی زمانی که کارها و مسئوليتهای زيادی بر دوش دارم.
حالا نه مسئوليتهايم را با فشار و به صورت ناقص به پايان میرسانم و نه نيازهای روانی و جسمانی و معنوی ام را بیجواب میگذارم بر عکس ، شاداب و با انرژی به سوی مسئوليتهايم پيش میروم بدمن اين که شتاب بيهوده ای به خرج دهم.حالا میتوانم جايگاهی را که به عنوان يک انسان در آن ايستاده ام ، بشناسم.حداقل بهتر از قبل......
نويسنده :آنجلا جکسون
من کیستم؟
جهان چگونه به وجود آمد؟
مهمترین چیز در زندگی چیست؟
برای این سوالات هر کسی جوابی دارد.مثلا جواب یک آدم گرسنه به این سوال غذاست.(نیازهای اولیه)
به عقیده فیلسوفان بعد از نیازهای اولیه این سوال مهم است که ما کیستیم ؟واینجا چه می کنیم؟علاقه به این سوال که ما کیستیم مثل علاقه به جمع کردن کلکسیون تمبر تصادفی به وجود نمی آید.
بهترین راه نزدیک شدن به فلسفه پرسیدن یکی چند پرسش فلسفی است :-جهان چگونه به وجود آمد؟-آیا درپی آنچه روی می دهداراده یا مقصودی نهان است؟-آیا پس ازمرگ حیات هست؟-این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد؟-مهمتر از همه چگونه باید زیست؟-
سوالات فلسفی چندان زیاد نیست و تاریخ برای پاسخ دادن به این سوالات جوابهای متعددی پیش نهاده است.از این رو پرسیدن مسائل فلسفی آسانتر از پاسخ دادن به آنهاست.امروزه نیز هر فرد باید برای این گونه پرسشها پاسخ خود را بیابد مثلا برای درک این که آیا خدایی وجود دارد یا نه نمی توان به دائره المعارف ها رجوع کرد.هیچ دائره المعارفی به ما نمی گوید که چگونه باید زندگی کرد .ولی بررسی اعتقادات دیگران می تواند یاری رساند که دید خود را از زندگی سروسامان بخشیم.
پاسخ مطلب اگر هم دشوار باشد پاسخی احتمالا هست وپاسخ درست فقط یکی است.یا خداهست ،یا نیست.یک فیلسوف عهد یونان قدیم معتقد بود فلسفه در نتیجه شگفتی و کنجکاوی انسان پدید آمد.حیات برای بشر چنان حیرت انگیز بود که پرسشهای فلسفی خود به خود مطرح شدبسیاری از آدمها به جهان با دیده تعجب و ناباوری همسان می نگرندهمان طور که وقتی تردستی شعبده بازی را می نگرند که چطور از درون کلاهی خالی خرگوش سفید را بیرون می آورد.در مورد خرگوش خوب می دانیم که شعبده باز به ما حقه زده است و دلمان می خواهد بفهمیم این کاررا چگونه می کند ، ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت است می دانیم که جهان چشم بندی و نیرنگ نیست چون خودمان در آنیم ، بخشی از آنیم ،در واقع ما خود خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه در می آید.تفاوت ما و خرگوش سفید تنها این است که خرگوش سفید نمی داند که در ترفند شعبده باز شرکت دارد ولی ما می دانیم که در چیزی مرموز شرکت داریم و می خواهیم که از ساز و کار آن سردر آوریم شاید بهتر باشد کل جهان کاینات را به آن خرگوش سفید تشبیه کرد .ما که در اینجا به سر می بریم شپشکهای ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می آییم .تنها فیلسوفها سعی دارند از این موهای نازک بالا بروند و مستقیم در چشم شعبده باز بنگرند.
تنها چیزی که نیاز داریم تا فیلسوف خوبی بشویم شگفتی است.کودکان این قوه رادارند و این تعجب آور نیست.پس از گذشت چند ماه در زهدان پا به هستی کاملا تازه ای می نهند ولی هر چه بزرگ تر می شوند قوه شگفتی خود را از دست می دهند،می دانی چرا؟کودک نوزاد اگر می توانست حرف بزند اولین چیزی که می گفت این بود که به چه دنیای عجیب و غریبی آمده است .حتما دیده ای که چگونه به دور و بر خود نگاه می کند و از روی کنجکاوی به سوی هر چه می بیند دست دراز می کند.رفته رفته واژه هایی را می آموزد و هر وقت سگی را می بیند می گوید هاپو...!...هاپو...! بالا و پایین می پرد...دست تکان می دهد....هاپو...!...هاپو....!ام که بزرگتر و عاقلتریم شاید تا اندازه ای از این همه ذوق و شوق کودک خسته شویم .شاید سر در نمی آوریم که این همه های و هوی برای چیست؟وشاید هم بگوییم ...بعله....بعله...هاپوٍ...آروم بشین.چرا ما این طور به هیجان نیامده ایم؟چون سگ زیاد دیده ایم.این اشتیاق و بی تابی کودک شاید صدها بار تکرار شود تا یاد بگیرد بی سر و صدا از کنار سگ یا اسب بگذرد.بچه در واقع مدتها پیش از آن که زبان باز کند – مدتها پیش از این که فلسفی فکر کند –به جهان عادت می کند.چه حیف!ما به جهان عادت می کنیم و دیگر برایمان آن شگفتی را که برای یک کودک دارد ندارد و این بسیار دردناک است.
حیات رازی بزرگ است این را همه ما پیش از آن که یاد بگیریم به تجربه آموخته ایم.
با آن که مسائل فلسفی مربوط به همه ماست ،همه ما فیلسوف نمی شویم .بیشتر مردم به دلایل گوناگون چنان در چنبر امور روزمره زندگی گیر می افتند که شگفتی جهان از یادشان می رود .(به اعماق موهای خرگوش می خزند،آنجا راحت می لمند و بقیه عمر همانجا می مانند.