تبليغاتX
خود را بشناس!!!
دل و فکر میگویندو قلم می نویسد

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن

منم که ديده نيالودم به بد ديدن

 

وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در طريقت ما کافريست رنجيدن

 

به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات

بخواست جام می و گفت عيب پوشيدن

 

مراد دل ز تماشای باغ عالم چيست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

 

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن

 

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن

 

عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنيدن

 

ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

 

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:38  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  | 

مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو

 

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو

 

هلالی شد تنم زين غم که با طغرای ابرويش

که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو

 

رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم

هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو

 

روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست

که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

 

دگر حور و پری را کس نگويد با چنين حسنی

که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو

 

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

 

اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری

به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:17  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  |