تبليغاتX
خود را بشناس!!!
دل و فکر میگویندو قلم می نویسد

روزگاری جوان زیبایی بود و دلباختگان بسیارداشت.یکی از این دلباختگان که در حیله گری استاد بودچنین وانمود می کرد که عاشق آن جوان نیست ولی محبتش به او بیش از دیگران است.یک روز که به دیدن آن جوان رفته بودبه او چنین گفت که باید نا عاشقان را مورد لطف و محبت قرار دهد نه عاشقان را . وسخنانش چنین بود:

لازمه پند و اندرز نیک دادن آن است که پند دهنده درست و روشن بداند درباره چه صحبت می کند.والا پند دادن او بیهوده است.بسیار کسان از حقیقت آنچه در باب آن گفتگو می کنند ، بی خبرند .ولی می پندارند که خبر دارند.این است که پایان سخن آنها،چنان که انتظار باید داشت ، به نتایجی می رسد که با هم متناقض اند.

من و تو نباید این خطا را مرتکب شویم و باید هم از آغاز ، روشن کنیم که حقیقت عشق و نیروی آن چیست.پس از آن که عشق را تعریف کردیم و چنان که باید آن را شناختیم ، باید  ببینیم بهره عشق سود است یا زیان.

همه می دانند که عشق نوعی اشتیاق است و می دانیم حتی کسانی که عاشق نیستند،مشتاق زیبایی اند.اما ببینیم فرق میان عاشق و نا عاشق چیست.نخست باید دانست که در همه ما دو داعیه نیرومند هست که مارا به این سو و آن سو می کشد..

یکی از این دو داعیه خواهش غریزی لذت طلبی است و دومی اعتقاد به این که باید پیوسته دنبال خیر و نیکی باشیم.این دو داعیه گاه با هم در آشتی اندو هماهنگ اند و گاه با هم به جنگ بر می خیزند.گاه یکی غالب می آید و دیگر گاه دیگری چیره می شود.وقتی اعتقاد به پیروی از نیکی ، که خرد راهنمای آن است ، غالب می آید، نتیجه این پیروزی را اعتدال می خوانیم. اما وقتی خواهش ، که از خرد بیگانه است، غلبه می کند و ما را به سوی لذت می کشد، حالتی پدید می آید که باید آن را افراط خواند. افراط اقسام بسیار دارد و هیچ قسمتی از آن درخور ستایش نیست. مثلا وقتی خواهش خوردن چنان بر آدمی مسلط شود که زمام خرد را از دست او بگیرد،حاصل شکمپارگی است . میل به می خوارگی چون از حد فزون گردد ، نامی دارد که نزذ همه مشهور است و همچنین همه شهوتهای طبیعی  چون به فزون طلبی گرایند، نامهای خاص دارند.شاید پی برده باشی که استدلال من به کجا می کشد.اما بهتر است منظور را روشن بیان کنم و بگویم وقتی خواهش غریزی که از خرد بیگانه است ، به اعتقادی که راجع به نیکی داریم فایق آید و این خواهش مربوط به درک  و تملک زیبایی جسمی  و لذت بردن از آن باشد و از شهوت نیرو گیرد ، عشق نامیده می شود.

پس بدین ترتیب ،حقیقت موضوع را شناختیم و آن را درست تعریف کردیم.با توجه به این تعریف پیش برویم و بپرسیم از عاشق و ناعاشق به کسی که مورد نظر آنهاست چه سود یا زیان میرسد؟

پیداست آن کس که بنده هوس است و میل بر او غالب است ، معشوقی می خواهد که مطبوع طبع او باشد و هوسش را سیراب کند و آن کس که هوس نا خوش و بیمار دارد،خواهان چیزیست که بنده و منقاد او باشد.آنچه با او برابر یا از او قویتر باشد ،نفرتش را برمی انگیزد.

بنابراین عاشق نمی تواند معشوقی برگزیند که با او برابر یا از او بالاتر باشد و همیشه جد او در آن است که معشوق را پایین تر از خود نگه دارد.چه آن کس که زیر دست خردمندان است ،نادان است. وآـن کس که زیر دست دلاوران است،بزدل و ترسوست.و آن کس که زیردست سخنوران است ، کسی است که سخنور نیست.آری صفاتی که عاشق خواهان آن است ، از این قبیل است و اگر این نواقص طبیعی نباشد، عاشق می کوشد تا آن را در معشوق به وجود آورد تا از لذت برتری خود برخوردار بماند . بنابر این عاشق نمی تواند از حسد برکنار باشد و پیوسته جلوگیری می کند از این که معشوق با دیگران بیامیزد و بدین ترتیب نمی گذارد معشوق در اثر آمیختن با دیگران ، کسب خردمندی و کمال کند.آری از بیم آنکه مبادا معشوق از او بهتر شود،او را از کسب حکمت هم ، که هدیه خدایان است ، باز می داردو از این بزرگتر گناهی نیست . عاشق چنان می کند که معشوق نادان بماند و پیوسته نیازمند او باشد و از او راهنمایی بخواهد . مختصر آن که معشوق از سوداگری با آن کس  که بنده عشق است جز زیان و رنج بهره ای نمی برد.

حالا بنگریم خداوندگاری که قانون حیات در نظرش کسب لذت است ،با تن بنده خود چه رفتاری می کند، نخست آن که معشوقی بر می گزیند که شکننده و ناتوان باشد . نه کسی که تن زورمند و توانا دارد.کسی که در سایه درختان بزرگ شده است ، نه در آفتاب سوزان.کسی که از ورزش و سختی و رنج چیزی ندیده  و با تن آسایی و نرمی خو گرفته است و خوراکش خوراک بیماران است نه خوراک جوانان ستبر و نیرومند. مختصر بگویم معشوقی برمی گزیند که هنگام جنگ و سختی های دیگر زندگی،موجب نگرانی خاطر دوستان است و مسلما دشمنان را از او باکی نیست.

از این نکات آشکار که بگذریممی رسیم به این که دارایی معشوق در اثر معاشرت با کسی که خود را عاشق او می خواند، چه سود یا زیان می برد. حتی خود عاشق هم تصدیق می کند و در این نکته همه مردمان متفق اند ، که عزیز ترین چیزهایی که داریم از عشق جز زیان نمی بیند. عاشق نمی خواهد پدر و مادر و دوستان معشوق را ببیند .چه همه اینان را بین خود و معشوق حائلی می پندارد.اما داستان به اینجا هم ختم نمی شود .عاشق نمی خواهد معشوق از ثروت و مال چیزی داشته باشد چه اگر معشوق هنوز تسلیم عشق نشده است ، بی نیازی او ، به دست آمدنش را دشوارتر می کندو اگر به عشق عاشق تن داده است حکوتم عاشق بر او وقتی از مال بهرمند باشد دشوارتر می شود.این است که هر عاشقی به دارایی معشوق حسد می ورزد و از تهی دستی او شاد می شود.معشوق نباید زناشویی کند و خانواده و فرزند داشته باشد.آری این است آنچه عاشق از معشوق می خواهد.چه منظور او تنها بهرمندی از معشوق است.

وجانورانی هستند از قبیل چاپلوسان که به قدر کافی خطرناک و زیان آورند.اما با این حال طبیعت به آنها لذت و ملاحتی موقت افزوده است.مثلا ممکن است بگویی که زنان بد کار زیان آورند و این موجودات و کارهایشان را نفی بکنی اما با این وجود دلنشین باشند. به حق در نزد ما مردودند و منفور.ولی با این وجود لذتی حقیر و گذرنده از آنها میشود برد.اما عاشق نه تنها برای معشوق زیان بخش است  ، بلکه یاری بسیار ناسازگار است..ضرب المثلی قدیمی می گوید کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز. به گمان من کسانی که سن آنها یکسان است از یک نوع چیز خوششان می آید و به این مناسبت می توانند با هم دوست شوند. با این وجود دوستی هم حدی دارد و مسلما اجبار و فشار برای هر کس نا خوشایند است . عاشق و معشوق نه تنها شباهتی به هم ندارند بلکه در رابطه آنها هم اجبار و فشار هست. عاشق پیر است و معشوق جوان.عاشق پیوسته سربار معشوق است و هیچ گاه او را رها نمی کند تا به سخنی یا نظری و یا سایش دستی از او برخوردار شود.اما معشوق از این رابطه چه لذتی تواند برد؟آیا دیدن چهره عاشق که زیبایی و طراوت جوانی از آن رفته است در او ایجاد نفرت نمی کند؟می بینی حتی یاد کردن از این مطلب نا گوار است .پس بیاندیش که به چنین بندی گرفتار شدن چه حال دارد و معشوق بیچاره واقعا در بند است و عاشق پیوسته زندانبان اوست.جزئیات کارهایش را می نگرد ، گاه در ستایش او مبالغه می کند و گاه به نکوهش او می پردازد و این ستایش و نکوهش اگر عاشق مست نباشدبرای معشوق طاقت فرساست و اگر مست باشد معشوق را عذابی دردناک است

اما زیان و نا خوشایندی که از عاشق به معشوق میرسد تنها هنگام گرمی بازار عشق نیست بلکه وقتی عشق عاشق سرد شد ، آنوقت دشمن بدطینت معشوقی می شود که با او آن همه عهد و پیمان بسته بود و جان و زبان نثارش کرده بود.حتی اگر معشوق هنوز برایش سودی داشته باشددیگر حاضر نیست دمی را در صحبت با او بگذراند . ساعت پرداخت دیون فرارسیده است ولی او بنده خداوندگار دیگری شده . عاشق را خردمندی و اعتدال جانشین عشق و سرمستی آن شده است .معشوق که از این دگرگونی بی خبر است عهد و پیمان را به یاد عاشق می آورد و از او توقع مهر و وفا دارد .می پندارد با همان کس سر و کاردارد که داشت.غافل از این که سروکارش با کس دیگری است .اما عاشق نه آن دلیری را دارد که معشوق را از حقیقت واقعه با خبر سازد و نه میتواند به عهد و پیمانی که بسته بود وفا کند.از معشوق می گریزد و پیمان شکنی می کند .آری سکه به پشت بر زمین افتاده است و حالا نوبت معشوق است که دنبال عاشق بدود و التماس و زاری کند .اما بیچاره غافل است که هم از آغاز نباید فریب وعده های او را خورده و عاشق را به ناعاشق رجحان داده باشد .آری نباید خود را تسلیم کسی کرده باشد که به او تکیه نتوان کرد زیرا عاشق بیمار است و از رشک و حسد آکنده است و وجودش جزتلخی و ناگواری نیست  و از او به جان و مال معشوق جززیان نمی رسد .از این بدتر آنکه عاشق سیر جان و خرد معشوق را به سوی کمال متوقف می کند و درنظر مردمان و خدایان چیزی از جان و خرد ارجمند تر و گرامی تر نیست .پس ای جوان زیبا آنچه گفتم درگوش دار و بدان که عاشق را در حقیقت به تو مهر و محبتی نیست .بنده آز است و می خواهد آتش آز خود را فرو نشاند .چنان که گفته اند:

عاشق ، معشوق را بدان سان دوست دارد که گرگ گوسفند را.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  |