تبليغاتX
خود را بشناس!!!
دل و فکر میگویندو قلم می نویسد

داستان از اونجا شروع میشه که  حسین علی به خاطر فقر خانوادگی از ده سالگی میره پیش علی بقال تو مغازش  تو یه زمستون سرد مشغول به شاگردی میشه.

علی بقال شریک داشت.اسم شریکش کربلایی حسن بود که تابستونا یخ میفروخت زمستونا هم کنار علی بقال تو مغازه وامیستاد.پاییز هم با الاغش تو کوچه ها میوه میفروخت.همیشه کلبسن یخی صداش میکردند.آدم کثیفی بود و حسین علی هیچ وقت دل خوشی ازش نداشت.

علی بقال قبل از بقالی شتر دار بود .کاروان داشت.با برادرهاش تو بیابونها بار میبردند.آدم قوی هیکلی بود.وقتی  با برادراش پای غذا خوردن مینشست  شش نفری یه گوسفند رو سر میبریدند و کباب میکردند ومیخوردند.آدم زرنگی بود و آینده نگری داشت.یه پولی جمع کرده بود و پیش پدرخانومش  به امانت گذاشته بود. یه وقت تو بیابون نزدیک کاشون یه دسته بزرگ راهزن به کاروانش حمله میکنند میزنند لت و پارشون میکنند پنج تابرادراش در مقاومت کشته میشن. علی که میبینه هوا پسه میزنه به چاک شش ماه تمام تو بیابونا راه میرفت و تودهات وشهرهاکارگری کرد تا بتونه برسه به گالی کش روستای خودش. بعد از این ماجرا علی شد علی بقال .پولش کم بود با کنبسن یخی شریک شد بقالی باز کرد.

حسین علی از پول شاگردی که میگرفت خرج مادرش رو میداد.پدرش مرده بود.یه مقداریش هم جمع میکرد و نگه میداشت.مادرش تو زمینهای کشاورزی مردم کارگری میکرد و تیشه میزد. روزمزد بود.کارش هم فقط تو فصل زراعی بود.بقیه سال کم کمک خیاطی میکرد.برای همین حسین علی میتونست  یک کمی از پول شاگردیش رو جمع کنه.

کم کم حسین علی بعد از چند سال شاگردی و خوش خدمتی و خوش نامی که کسب کرده بود  تونسته بود یک کمی زمین بخره وتوش کار کشاورزی بکنه .این موقع جوان کاملی شده بود .هنوز کار تو بقالی رو از دست نداده بود.اونجا کار میکرد زمینش رو هم داشت.پول شاگردیش رو همین طور جمع میکرد و درآمد زمینش رو هم داشت وبااین سرمایه کم کم زمینش رو بزرگترکردتابه جایی رسیدکه تونست شاگردی بقالی رو کناربذاره ودرآمدش رو از کار رو زمینش کسب کنه.تو این سالهای شاگردی کلبسن یخی چندین بار پولش رو به اشکال مختلف خورده بود و اذیتش کرده بود و به همین خاطر حسین علی خیلی مسائل رو به تجربه آموخته بود.

کلبسن یه پسر داشت که هم سن وسال حسین علی بود.کلبسن نذاشته بود پسرش درس بخونه و فرستاده بودش کارگری سر زمینها و اونجا پسره بدخلقی کرده بود وردش کرده بودند.چند تاکار عوض کرده بود.پیش چندنفر شاگردی کرده بودولی هیچ جاموندگارنبود.طمعش زیاد بود.آخرش دزد شده بود.

حسین علی تازه ازدواج کرده بود که مادرش سل گرفت و مرد.اون سالها ترکمن صحرا جولانگاه پنبه بود.پنبه کاشتن درآمد خیلی خوبی داشت.غوزه های درشت وفراوان پنبه روی بته های بلند که شاید بلندای آن به بلندی قد آدم میرسید  ودهقانان موقع کار داخل زمینهای پنبه میان بوته ها گم میشدند.همین شد که حسین علی ملاک شد.البته خیلی کارمیکرد.اگرلازم بود ساعت دو نیمه شب هم باجیپ میرفت سرزمینها سرکشی میکرد.اون موقع ادوات کشاورزی هم مدام پیشرفت میکرد.چندتا تراکتور بزرگ و کمباین داشت.چندحلقه چاه آرتزین (عمیق) هم چندجای مختلف زمینها کنده بود.حسین علی اعتقاد داشت که باید به دهقانهاش برسه واسه همین یه مجموعه درست کرده بود شامل  چندین خونه آجری و حمام و یک دبستان کوچک واسه بچه های دهقانهاش که همونجا درس بخونن.اونهایی هم که دبیرستانی بودند براشون سرویس گرفته بود که برن گنبد دبیرستان واونجادرس بخونن.حسین علی خیلی به دهقانها میرسید ولی هیچ وقت هم نمیذاشت دهقانها روسرش سوار بشن.راه مدیریت اونها رو خیلی خوب یادگرفته بود.خوب ازشون کار میکشید ولی خوب هم بهشون میرسید.به جایی رسیدکه زمینهاشو با هواپیما سم پاشی میکردشاید هشتصد هکتار یا بیشتر زمین داشت.

تنها مشکل حسین علی این بود که مرد کار بود .خیلی با کار خونه وخونواده کاری نداشت.دوتابچه هاشوفرستاده بودتهران درس بخونن که یکی حقوق خوندو وکیل شد ودیگری لیسانس شیمی گرفت و توشرکت نفت استخدام شد.وبه این ترتیب هردو درتهران موندگارشدند.

در تمام این سالها کار صادق بچه کلبسن شده بود قاچاق.مدام میرفت لب مرز افغانستان با تفنگ دولول تریاک و هروئین میاورد ومیفروخت و با پولش زمینهای اطراف  گرگان رو میخرید.رقیب جدی حسین علی شده بود.خوب هم پول خرج میکرد.همه آدمها رو باپول میخرید.همیشه همه دهاتیها وشهریهای اون منطقه هواخواهش بودند.تادلت بخواد کارچاق کن داشت  همه جا هم خرش میرفت.

آخرش اونقدر پول خرج کرد  و همه رو خرید که تونست توسط عواملش واسه حسین علی پرونده سازی بکنه و همه زمینهاش رو مصادره بکنه وبین دهقانهای خودش  هرکدوم یک هکتار ودو هکتار کوچیک کوچیک تقسیم کنه و بهشون بده و رقیبشو ازبین ببره.حسین علی دستش به جایی نمیرسید واسه همین اونقدربهش فشار اومد که سکته کردو مرد. ازاون وقت دیگه زمینهای اونجا خوب محصول نمیداد .چون زمینها تقسیم شده بود بین دهقانها و اونها هم نه پول داشتند که خرج زمین بکنند و نه مدیریت قوی سر زمینها بود.ادوات کشاورزی همه غارت شده بود و خراب شده بود وبلا استفاده مانده بود چون نداشتند که تعمیرش کنند واستفاده کنند.به چاهها و قناتها رسیدگی نشده بود.لای روبی نشده بود وآبدهی شون کم شده بودباد آفتهای گوناگون رو که بومی اون منطقه هم نبودند با خودش آورده بود وروی میزان باردهی پنبه ها تاثیر بدی گذاشته بود ولی این صادق دزد هنوز درفکر نفوذ وافزایش اینچنینی زمینهای خود بود.دیگه اونقدر وضعش خوب شده بود که خودش کارقاچاق نمیکرد و عواملش این کار رو براش میکردند.خودش اومده بود تهران ساکن شده بود و زمینها رو هم به چند نفر از قماش خودش سپرده بود که براش بکارند وگسترش بدند.

چند تا بچه پس انداخته بود.بچه ها هم مثل خودش لا ابالی و همیشه به خوش گذرانی.هر شب با دوستان و رفقا.نوه بزرگ کلبسن یا پسر بزرگ صادق ، علی نام داشت .بیست و سه سالش بود.ماهی دو میلیون تومان فقط خرج داشت.از دوره دبستان واسه درس انشا هم معلم سرخونه داشت.به زور تک ماده دیپلم گرفته بود.باباصادقش براش یه آپارتمان گرفته بود.تنها زندگی میکرد.کار نداشت.کاری هم بلد نبود.دو هفته تو پادگانواسه خدمت بیشتر دوام نیاورده بود وفرار کرده بود.بدون تصدیق  یه تویوتا ی نو زیر پاش بود.سه تاخط موبایل و نوت بوک هم زیر دستش بود. همه شب تو پارتی های شبانه شرکت میکرد. آدمهای زیادی دور و ورش بودند.شبهای جمعه بلا استثنا با یه دختر رو هم میریخت.دو سال بود باباصادقش رو ندیده بود .فقط ماهی دو میلیون تومن پول میرفت تو حساب بانکیش .بابا صادق براش مساوی اسکناس بود و معنی پول میداد.نمیدونست این پوله از کجادرمیاد و چه جوری به دستش میرسه فقط مصرف کننده بود. به معنای واقعی فارغ از همه چیز خوش میگذروند.تابستونا دو هفته یک بار شمال بود.سیگار برگ میکشید...سه چهار سال رو همین طور گذروندتا یک شب به ساقی سپرده بود براش سه تا شیشه جانی واکر دوتاشیشه براندی وچهارتاشیشه ویسکی وده تا قوطی آبجو بیاره واسه پارتی ای که گرفته بود.ساقی بدقولی کرده بود ونیامده بود.هرجوری بود مراسم رو با چندتاقوطی جین و چندتا قوطی ودکای گندیده برگزار کرد و فرداش با سه چهار نفر رفتند شرخری .حسابی خط خطیش کردند تا خونین و مالین شدوازحال رفت.از سر همین ماجرا ازچندجهت واسه خودش دشمن تراشید طوری که اول بردنش سراغ حشیش بعد هم هروئین و آخرسر هم فقط کراک...

هشت ماه بعد هم جسدش رو توی وان حمام آپارتمانش پیداکردند
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:34  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  | 

سیستم اقتصادی ایران از یک نظر با غرب هیچ تفاوتی نداره!

میگین نه؟ثابت می کنم

من میگم اینجا هم  مثل هر جای دیگه پول حرف اول و آخر رو میزنه.

هر چه قدر بیشتر سرمایه گذاری کنی بهتر نتیجه میگیری

این یه مساله کاملا بدیهیه ولی با همین مساله بدیهی انگار بعضیها مشکل دارند وقتی باهاشون حرف میزنی!!!

یه دختر وپسر رو در نظر بگیرین که تونستن درس بخونن و کار پیدا کنن.اولین هدفشون چیه؟ واسه آینده خودشون سرمایه گذاری میکنن. پول وپله جمع میکنن امکانات رفاه خودشونو چه در زمان حال و چه آینده  فراهم میکنن. بعدش یه پله میرن جلو تر ازدواج میکنن. اهدافشون نقاط اشتراک بیشتری پیدا میکنه برای آینده بهتر خودشون فکر و سرمایه گذاری می کنن. بعد با یه پشتوانه مطمئن بچه دار میشن ...

حالا تازه حرف من از اینجا به بعد شروع میشه

ببینید اون بچه  که تو این خانواده به دنیا میاد چقدر میتونه خوشبخت باشه چون در خانواده ای هست که پدرو مادرش میتونن خیلی خوب روش سرمایه گذاری کنن. من میگم رو بچه هم اگه هرچی بیشتر سرمایه گذاری کنی بهتر جواب میده ( به شرطی که بلد باشی درست تربیتش کنی) از اول زندگی تا قبل از مدرسه اگه سرمایه گذاری بیشتر باشه به نظرم حتی روی هوش بچه هم تاثیر گذاره بچه کنجکاو تر دانا تر و باهوشتر میشه. به دوران مدرسه هم که میرسه هم اگه خوب روش سرمایه گذاری کنن تو درسش بیشتر پیشرفت میکنه بچه مثلا قبل از کنکورش اگه مدرسه خوب بره تو کنکور راحت تر میتونه نتیجه بهتری بگیره.دانشگاه بهتری هم قبول میشه درسش هم خوب میخونه تا اونجا که دانشگاههای غرب خودشون بورسیه اش میکنن  تمام هزینه زندگی و تحصیلش رو هم میدن این میره اونجا ادامه تحصیل میده خودشو میبنده و تا آخر عمروجود رفاه و خوشبختی  رو تو زندگیش بیمه میکنه

فقط تو تمام این دوران که پدر و مادر دارن رو بچه سرمایه گذاری میکنن فقط کافیه بچهه اینو بفهمه که باید قدر این موقعیت رو بدونه و از فرصت استفاده کنه همین و همین و همین وبس

حالا خودت بشین فکر کن کلاهت رو هم قاضی کن اون بچه ای که از این امکانات بهره کمتری داشته باشه چند درصد از این مسیر رو میتونه طی کنه؟ و چقدر باید تو این راه بیشتر سختی بکشه؟و این که آیا میتونیم موقعیت این بچه رو با بچه ای که تو این شرایط نبوده مقایسه کنیم؟و احتمالا سرزنشش کنیم به عنوان پدر و مادر که ببین فلانی رو!هم سن توه!رفت خارج برای ادامه تحصیلش ولی تو باید از اینجا پاشی بری عجب شیر دانشگاه پیام نور درس بخونی که اونم ده سال طول بکشه که یه لیسانس تخمی بگیری!!! با ده و دوازده بعد هم بذاریش در کوزه!

پول خوشبختی رو میاره یا نه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:50  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  | 
http://www.3jokes.com/frame/concentration_test.htm

تست تمرکز

رکورد من برای بار دوم ۱۳.۷۰۳ بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:38  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  | 

دیروز تو روز نامه شرق چند مصاحبه با اهالی موسیقی چاپ شده بود.و از مصاحبه شوندگان سوال شده بود که شما آخرین کنسرتی که رفته بودین کی بوده و اصولا چقدر کنسرت میرویدو چقدر به آلبومهای جدید موسیقی گوش میدید؟از خیلی ها این سوال شد که سرشناس ترینشان شاید جلال ذوالفنون بود.اکثر قریب به اتفاقشون جواب دادند که زمانی خیلی دور به کنسرت رفتند و الآن مدتهاست که دیگر به کنسرت نمی روند چون اعتقاد دارند که هیچ کار خوبی ارائه نمیشه.خوندن این مصاحبه ها و جوابهایی که اینها دادند علامت سوال و علامت تعجب رو مثل پتک کوبید تو سر من!!!

از بچگی به ماها یاد دادند که احترام گذاشتن به بزرگتر احترام گذاشتن به کسی که تو یک حرفه تجربه اش بیشتر از تو هست ،چند تا پیراهن بیشتر پاره کرده یا پیشکسوت هست ضروری است.

خوب... باشه...قبول....با گوش جان شنیدیم و پذیرفتیم.

مقاله دیگری در جایی نوشتم راجع به موسیقی و توش نظرات خودم رو دادم.اوضاع موسیقی زمانه خودمان رو از دیدگاه خودم بررسی کردم

چند روز پیش با دوستی که خود موسیقی دان است و در حد خودش تجربه کار موسیقی دارد در کافه نشسته بودیم و در رابطه با موسیقی  و به خصوص کنسرت اخیر آقای لطفی صحبت می کردیم.

بعد از این جریانات کمی به خودم شک کردم !پیش خودم فکر کردم که بابا پسر خوب تو هر چقدر هم که گوش کننده خوبی باشی،مخاطب جدی موسیقی باشی و اصلا روزت بدون گوش کردن به موسیقی نگذرد باز هم  خودت کار موسیقی نکردی و به اصطلاح درگیر مساله نیستس.دستی بر آتش نداری .کار حرفه ای نکردی!.شجریان...لطفی ...ذوالفنون  و دیگران تمام عمرشون رو گذاشتند تو این راه و کلی تجربه دارند.اصلا کارشون اینه.حرفه شون اینه.از این راه نون می خورند. از خودم پرسیدم که تو خیلی بی پروا سخن نمیگی؟ خیلی راحت نظر نمیدی راجع به کار این و اون؟...اصلا تو در چه مقامی هستی که نظر راجع به چیزی بدی که خیلی راجع بهش چیزی نمیدونی؟ خلاصه شرم کردم از این کار و به خودم انتقاد که بهتر بود این کار رو نمی کردم.

بعد این مصاحبه رو که خوندم دیدم بسیار خوب... به به....اینها خودشون هم که حرفه ای هستند کار همدیگه رو نقد نمی کنند.اصلا شاید کار همدیگه رو گوش نمیدن که بخوان نقدش کنند!!!همشون می گفتند ما موسیقی خارجی گوش می کنیم و کارهای ایران خوب نیست.به درد بخور نیست. قوی نیست.عهد قلقلک میرزا هم رفتیم کنسرت دیگه هم نرفتیم(من هرگز نفهمیدم آدم چطور می تونه راجع به چیزی که ندیده یا کاری که ندیده نظر بده!).....بابا!!!خوب اگه شماها کار خودتونو نقد نکنین به هم واسه بهبود کارهاتون کمک نکنین.هم فکری نکنین طرح ندید نقاط قوت و ضعف کارهای همدیگه رو گوشزد نکنید خوب این موسیقی چطوری پیشرفت بکنه؟ همه انگار نشستند فکر می کنن که استاد هستندو کارشون هیچ نقصی نداره!

خوب اگه نقص نداشت چه طوریه که شهرام ناظری در همین کنسرت آقای لطفی برنامه رو نیمه کاره رها می کنند و می روند؟

من فکر می کردم که نباید این چیزها رو بگم و مثلا یه آدمی مثل ناظری باید بشینه.کامل گوش کنه بعد نقد کنه و بگه!ولی می بینم اگه ناظریها(موسیقی دانهای حرفه ای و با سطوح کاری نزدیک به هم یا به بیانی هم رده) این گفتنی ها رو می گفتند و کار همدیگه رو نقد می کردند یه همچین مصاحبه ای تو روز نامه چاپ نمیشد  هیچ وقت!

بعد نشستم فکر کردم که آره مخاطب هم انگار حق اظهار نظر کردن رو تاحدی داره و می تونستم اینقدر به خودم خرده نگیرم!بالاخره ما هم نشستیم گوشه گود کارها رو گوش میکنیم مصاحبه ها رو می خونیم شاید بتونیم کمی بیشتر از این که بگیم خوبه یا بده و خوشم اومد یا نیومد نظر بدیم

ما این آدمها رو پیشگامان موسیقی سنتی خودمون میشناسیم و افتخار می کنیم به وجودشون و کارشون ولی به قول همون دوستم چند سال در جا زدن؟ چقدر ادعا کردن؟به قول مفسر روزنامه مردم شخص محور شدند نه کار محور!یعنی مثلا چون لطفی بیست سال نبوده و حالا اومده میان که لطفی رو ببینن  که شاید همین برنامه رو هر کس دیگه ای غیر از لطفی اجرا می کرد نه از سه ماه قبل تو رادیو تلوزیون خبرش پخش میشد نه تو روزنامه ها این همه خبر و مصاحبه چاپ میشد در این رابطه! و نه اینقدر استقبال از کنسرت!

یه چیزی هم هست که بین بیشترمون هست و رواج داره که تا به جایی میرسیم خودمونومیگیریم و از لول مون خودمونو بالاتر میبینیم و به اصطلاح فکر می کنیم که من از .....فیل افتادم! به هر کی هم میرسیم میگیم برو کنار پیف پیف بووو میدی!

تو همه پیشه ها و علم ها وبین خیلی از آدمها هست این رفتار....

نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:36  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:24  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  | 

ساعت پنج صبح بود.از خواب بیدار شد.رخت خوابش را جمع کردو در کمد گذاشت.به آشپزخانه رفت و زیر کتری را روشن کرد.پدربزرگ داشت می رفت دستشویی.بهروز به او سلامی کردو به سمت حیاط رفت.

بهروز با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرد.درخانه ای با قدمت حدود صد سال.در تهران خانه ای به این قدمت وجود نداشت شاید اگر هم بود خیلی کم بود.خانه خانه پدر پدربزرگش بود که به پسرش به ارث رسیده بود.حوض پر از آب بود ولی ماهی قرمز نداشت.کلاغها و گربه ها ماهیها را می خوردند برای همین هیچ ماهی ای پایش به این حوض نمی رسید.بهروز درختها را آب پاشی می کرد بوی یاس سفید همه جا را پرکرده بود..دیوارهای حیاط معلوم نبود.یک دیوار پرشده بود ازبرگهای چسب یاس که تمام دیوار راگرفته بود.دودیوار دیگر را چسبهای پاپیتال با برگهای درشت و براق پرکرده بود.یک درخت عرعر از گوشه حیاط سر به فلک کشیده بود و درخت توت در وسط حیاط خودنمایی می کرد.اواسط اردیهشت ماه بود

حیاط خانه یک طبقه جنوبی مادربزرگ توسط سه تا آپارتمان پنج طبقه بزرگ محصور شده بود.به خاطر این آپارتمانها نور به سختی به حیاط می رسیدو به همین خاطرهرگیاهی در باغچه این حیاط رشد نمی کرد.بهروز رادیو جیبی خود را روشن کرد و روی زمین گذاشت.به گوشه حیاط رفت جفت میلها را برداشت و برگشت پیش رادیو.ساعت پنج و ربع شده بود.رادیو آهنگ زنگ شتر از ابوالحسن صبا را پخش می کرد.

- چه آهنگی بهتر از این برای گرم کردن؟

بهروز این را در دل گفت و شروع به گرم کردن کرد.بعد هم همزمان با شروع کردن شیر خدا به ضرب گرفتن زور خانه ای بهروز میل ها را برداشت و شروع به میل زدن کرد.این کار کار هر روزش بود...

ساعت پنج و نیم بهروز چای را دم کرد.مادربزرگ از خواب بلند شده بود.بهروز لباس پوشید و به نانوایی رفت.نانوایی نزدیک بود حدود چهار دقیقه پیاده روی داشت.چهار پنج نفری منتظر در آمدن نان از تنور اول توی صف ایستاده بودند.دوافغانی و یک پیرمردو یک نفر دیگر.پیرمرد از دست پسر بزرگ خود می نالید. می گفت:

-این پسر هیچ وقت مراعات مرا نمی کند . سی وپنج سالش است مدرک پی اچ دی گرفت استاد دانشگاه است و آزمایشگاه پزشکی هم باز کرده و به نوایی رسیده ولی هنوز در خانه مانده است! نه ازدواج می کند که خود را خوشبخت و ما را راضی کند و از خانه برود و نه حالا که خانه مانده به من و مادر پیرش کمک می کند!

پیرمرد دو تا نان خشخاشی خود را گرفت پارچه را دورش پیچید و روی دسته واکر گذاشت و آرام آرام رفت.

افغانها با هم درد دل می کردند یکی میان سال بود و نگاهش خبر از رضایت از زندگی می داد.دیگری جوانی بود لاغراندام با بدنی ورزیده.چهره اش نگران می نمود.مرد میانسال گفت:

- من در یک کارگاه نجاری تو جاده خاوران با پسرم کار می کنم اوستا نجارم کابینت و در و میز و اینا بیشتر می سازیم..حدود پانزده سال است که با یک نفر کار می کنم.زنم چند سال پیش عمرش را داد به شما.دو هفته پیش توانستیم با پسرم کارت طلایی اقامت در ایران رابا هر زحمتی که بود بگیریم.اگر نمی توانستیمم معلوم نبود چه کار باید می کردیم! من هیچ وقت یک همچین کار و حقوقی در افغانستان گیرم نمی آمد!اینجا با پسرم ماهی ششصد هزار تومان حقوق می گیریم.من چهارصد و پنجاه هزار و پسرم صدو پنجاه هزار تومان.روزی ده ساعت کار می کنیم.البته صاحب کارگاه آدم شریفی است .هوای ما را دارد...مرد دست توی جیبش کرد و یک دویست تومانی مچاله به شاگرد نانوا داد و دو تا نان را گرفت.مرد دوتا انگشت دست راستش را از دست داده بود

افغانی جوانتر گفت:

من در یک شرکت استخدام شدم به عنوان کارگر خانه های مردم را تمیز می کنم به نظر شما می توانم اگر با یک ایرانی ازدواج کنم کارت طلایی را بگیرم و ماندگار شوم؟ آن طرف اوضاع جالب نیست.کار نیست امنیت نیست...ایرانی ها هم که همه را به زور برمی گردانند اگر کارت نداشته باشند...

- بعید است...

همین طورکه صحبت می کردند رفتند.نوبت به بهروز رسید.سلامی کرد و دو تا نان گرفت و به خانه برگشت.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:59  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  |