تبليغاتX
خود را بشناس!!!
دل و فکر میگویندو قلم می نویسد

کلاس اول

مهرماه سال 1369

روز اول مدرسه با مامانم رفتیم.صفی به نظرم تشکیل نشد .رفتیم سر کلاس نشستیم .کنار من پسرس نشسته بود که دستش شکسته بود و من مدام به گچ دست او نگاه می کردمچون تا اون زمان یه همچین چیزی ندیده بودم.اسم پسر سهیل بود.شاید سهیل کرمی یا کریمی.او هم با مامانش اومده بود.قیافه اش رو به یاد ندارم.با یک پسر دیگه هم آشنا شدم که به شدت بازیگوش بود.در واقع می شود گفت که من آشنا نشدم.مامانم با مامانش آشنا شد و بعد ما دوتا رو با هم آشنا کردند.اسم پسر آرمین زمانی پور بود.موهای بور ، پوست روشن ،ابروهای کم پشت هشتی ، چشمهای ریز و قدی شاید هم قد من داشت.معلم را به نام فامیل صدا می کردیم.به نام شهلا صالحی که ما او را خانوم صالحی صدا می کردیم.بسیار مهربان بود.قدی کوتاه داشت و نسبتا فربه بود وخال قهوه ای درشتی روی گونه سمت راست خود داشت.به نظرم اون سال سال آخر تدریسش بود.بعدها شنیدم که بعد از ما  بازنشسته شد.معلم بسیار پخته ای بود.روز اول خیلی خاطره مهمی نداشت و بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان رسید.روزهای بعد کمی دچار مشکل شدم .به خصوص موقع خواندن مطالبی که روی تخته نوشته میشد.توی صفحات اول کتاب فارسی عکسهایی بود که به نظرم روی شکلهای آن عکسها مطالبی برای ما بازگو میشد بدون آن که احتیاج به خواندن و نوشتن باشد.. خانوم صالحی پوستر هایی بزرگ شده از همان عکسهای داخل کتاب را به تخته سیاه نصب و شروع به توضیح دادن  میکرد و همان موقع بود که من تازه به مشکل چشمم آگاه شدم.پوستر ها را میدیدم ولی عکسهای آن پوسترها را که ریز تر بودنددرست تشخیص نمی دادم .نگران شده بودم که چرا نمی فهمم که این عکسها چه می گویند و من همراه کلاس نیستم. چون معلم توضیحات را میداد و بچه ها به فراخور آن تکرار میکردند و گاهی معلم سوال می پرسید و خوب بچه ها با توجه به شکلها و عکسها به سوالات جواب میدادند و من همچنان مضطرب که مبادا از من سوالی بکند و من که تخته و پوسترهای روی آن را درست نمیدیدم نتوامن جواب بدهم .

روز اول فقط گوش کردم .روز دوم که صفحات اول کتاب فارسی را ورق میزدم عکسهایی شبیه همان پوسترهای نصب شده روی تخته نظرم را جلب کرد.یاد محتوای درسها وسوالها و حرفهای معلم در جلسه پیش افتادم و دیدم و فهمیدم که این عکسها و آن گفته ها تا حدود زیادی با هم مطابقت می کنند.نگرانیم یک کمی کمترشده بود.درجلسه دوم مدتی طول کشید تا با کلاس هماهنگ شوم.تعداد پوسترها زیاد بود ومن باید به حرفها گوش میکردم  تا ببینم حرفها با کدام عکس کتاب هماهنگی دارد تا بالاخره پیدا کردم و تاحدود زیادی راحت تر شدم. زیرزیرکی به کتابی که روی میز باز بود درحالی که سرم را رو به تخته گرفته بودم تا معلم ایراد نگیرد که فلانی چرا حواست پرت است نگاه میکردم و با عکسها پیش میرفتم و به این ترتیب تقریبا با کلاس هماهنگ شده بودم.این مهمترین مساله ای بود که در آن سال با آن روبه رو شده بودم و مرا ترسانده بود. دربقیه سال تقریبا به همین شکل پیش رفتم .مثلا وقتی معلم میخواست ط دسته دار را درس بدهد کتاب جلوی من باز بود.شکل ط را میدیدم و دست معلم را به وقت نوشتن دنبال میکردم که چگونه مینویسد و دائما تکرار میکرد که ط دسته دار را در ذومرحله باید بنویسید نه یک مرحله .بعد هم که چند تا کلمه که عمدتا در کتاب بود را پای تخته مینوشت و بعد هم که ازروی درس کتاب میخواند و ما هم تکرار میکردیم

در آن سال مشقهای شب درس فارسی خیلی آزارم میداد.واقعا بعضی اوقات خسته کننده میشدچون بسیارزیاد بود. باید آنها را با دو رنگ مداد قرمز و مشکی مینوشتیم . مدادهای قرمز کیفیت خوبی نداشت و نوکش زود میشکست .خود کلمات را با مداد مشکی و اعراب آنها را باید با مداد قرمز مینوشتیم. سر آخر یک روز بابام که دید اوضاعم خیلی خراب شده  و هرشب دارم نق میزنم رج زدن را یادم داد .روش درستی نبود ولی اولا روش جدیدی بود وتازگی داشت وثانیا کار راسریعتر راه می انداخت .ولی خوب یادم نیست که معلم به من ایراد گرفت  بابت آن کار یانه.

اون سال همه کار کتاب فارسی را امین و اکرم میکردند.مثلا برای یاد دادن آ ی با کلاه یا کلمه آش همیشه اکرم که دختر خوب و پاک و تمیزی بود آش می پخت و یا برای یاد دادن ط دسته دار و کلمه خیاطی همیشه اکرم خیاطی میکرد و لباس میدوخت (الآن خاطرم نیست که امین چه کار میکرد که بنویسم عموما امین در کار خانه به اکرم کمک میکرد.). اسم دیگری نبود .درواقع شخصیت دیگری نبود یا اگر هم بود مثلا مادر اکرم یا پدر امین بود.

همه درسها در مدرسه جذاب بودند.با مشکل چشمم هم کنار آمده بودم و البته به کسی چیزی نمی گفتمکه مثلا من کلمات روی تخته را درست نمی بینم.از دیگر اتفاقات مهم آن سال یک روز که زنگ نقاشی بودو به نظرم امتحان نقاشی هم داشتیم  من سر همان زنگ وقتی دست کردم توی کیفم که جعبه مداد نقاشی ها را بیرون بیاورم دیدم نیست.بدجوری نگران شدم هی پیش خودم میگفتم که حالا من چکار کنم؟ آخرش با ناراحتی تمامدر حالی که آروم آروم اشک هم میریختم مجبور شدم با همان مداد مشکی و قرمزی که همراهم بود یک خانه بکشم و در و دیوار آن را قرمز کنم . ( تو دوران بچگی آدم هنوز آموزش که ندیده که مثلا به فکرش برسه که با مداد سیاه هم میشه نقاشی خوب کشید! اون موقع برای هر بچه ای رنگها جذابیت دارند و حتی باعث میشن که خلاقیت بیشتری از خودش نشون بده  و نقاشیهای جالب تر و بهتری بکشه.من که فراموش کرده بودم مداد رنگیها رو با خودم بیارم اعصابم خرد شده بود و به سبک همان نقاشیهای پیش از مدرسه که بچه ها یه خونه شیروونیدار کوچیک با یکی دو تا پنجره و در میکشن و کوه های نوک تیز و درخت و رودخونه  کشیدم و در و دیوار خونه رو هم قرمز کردم و دادم  خودتون حدس بزنین که چی از آب در اومده بود!!! ولی خوب امروز از واکنشی که نسبت به اون مساله نشون داده بودم خنده ام میگیره) بعد از امتحان که قرار بود بروم و ورقه و نمره ما را از معلم بگیرم  ازم پرسید که چرا اینجوری!؟ و من هم کماکان با اشکی که میریختم ماجرا را توضیح دادم . معلم به نقاشیم 16 داده بود ولی گفت که این امتحان را برایت به حساب نمی آورم و نمره امتحان بعدی را به جای این برایت وارد میکنم .کلی هم دست به سرم کشید و دلجویی کرد و بوسید و دستمال داد تا لشکهام رو پاک کنم .

یک روز هم  وسط زمستان مامانم روپوشم رو شسته بود ولی روپوش  تا صبح که قرار بود به مدرسه بروم هنوز درست خشک نشده بود.خلاصه آنجا هم کلی نگران  شده بودم که چکار کنم.هی اصرار میکردم که این روپوش نم دار رو بپوشم که اگر نپوشم آقای سلیمان مهر (ناظم) دعوام میکنه  هی مامانم میگفت بچه جون این خیسه بپوشی سرما میخوری. آخرش گفت : ببین کاپشنت رو تنت کن زیپش رو هم تا آخر ببند تو مدرسه هم از تنت در نیار .هیچ کس هم نمی فهمه که تو روپوش نپوشیدی .خلاصه هر جوری بود من راضی شدم و به همان شکل به مدرسه رفتم. ولی خوب تمام وقت نگران بودم که مبادا ازم بپرسن روپوشت کو!زیپ کاپشن رو تاخرخره کشیده بودم بالا و خوب یک کمی رفتارم نسبت به بچه های دیگر غیر طبیعی تر شده بود.زنگ آخر تو کلاس هوا گرم بود.آفتاب زده بود تو کلاس و من هم حسابی کلافه شده بودم .هی از این دست به آن دست میشدم وسر جایم از گرما وول می خوردم .تا آخرش معلم فهمید که من بی تابی میکنم و ازم پرسید :چرا کاپشنت رو در نمیاری ؟من هم باز مجبور شدم ماجرا رو براش تعریف کنم .خودش اومد جلو کاپشنمو از تنم در آورد و ازم گرفت و برد آویزون کرد رو جارختی.یه پیراهن قرمزبا چهارخونه های درشت خاکستری تنم بود.معلم کلی از طرح پیراهنم خوشش آمده بود و میگفت چه پیراهن قشنگی!خلاصه آن روز من تنها دانش آموز بدون روپوش کلاس شدم که با بقیه فرق داشتم و البته بعد از کلی نگرانی و تحمل گرما آخرش کلی مورد توجه و محبت واقع شدم.

از زنگ ورزش اون سال چیز زیادی یادم نیست . معلم ورزش مان اسمش آقای حسینی بود  پوست سبزه و ریش و سبیل مشکی و پیشانی بلندی داشت .همیشه گرمکن های ورزشی خوشرنگ میپوشید و همیشه هم یک توپ بسکتبال تو دستش بود که توپ رو روی یک انگشتش می چرخاند و هر وقت توپ می خواست بیافتد با دست دیگر باز به توپ ضربه میزد و آن را می چرخاند و تا هروقت دلش میخواست این  کار را ادامه میداد.سالهای اول و دوم ما در زنگ ورزش بازی می کردیم به جای ورزش . آقای حسینی همیشه خودش بازیها را برایمان تعریف می کرد و بعد هم ما بازی میکردیم ولی اول زنگها همیشه ما را به خط میکرد  و ما باید دور زمین فوتبال می دویدیم  و او می رفت تو مسیر ما روی یک صندلی یا سکو می ایستاد و دستش را بالای سر ما نگه می داشت و می گفت که هرکی به من نزدیک میشه باید دورخیز کنه بپره  و دستشو به دست من بزنه .این برنامه کار همیشگیش بود.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 15:47  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  |