این روز رو به همه ایرانیان تبریک و شادباش میگم.
گفت:
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
دیروز خیلی اتفاقها افتاد.اول این که پرسپولیس صباباتری رو برد.من بازی رودیدم وانصافا کیف کردم.نیمه دومش به خصوص حرف نداشت . من معمولا اخبار فوتبال رو بیشتر از طریق روزنامه پیگیری میکنم و تا حدودی رادیو ورزش و البته گاه گاهی به ندرت هم برنامه عادل خان فردوسی پور در دوشنبه شبها.ولی کلا باید بگم اهل تلوزیون نیستم ودیروز خیلی اتفاقی نشستم این بازی رو دیدم.و البته کارکتر شخصیتی افشین قطبی هم بی تاثیر نبود. تو سطح اول فوتبال ایران انگار فقط باید کسانی مربیگری کنند که یا مداح و نوحه خون باشند یا نظامی و کم پیش میاد کسانی به کار گرفته بشوند که سواد لازم یا حداقل دیسیپلین این کار رو داشته باشند(مثل حاج رضایی و محصص و فروتن وجلالی و حجازی و ذوالفغار نسب ) این وسط من از شخصیت قطبی خوشم اومد(و به همین خاطر دلم میخواد پرسپولیس این فصل قهرمان بشه) چون وقتی به ایران اومد ساده بود یا لااقل این طور به نظر میرسید(این خاصیت اکثر آدمهای ایرانی مقیم فرنگه) وحرفی که میزد و برخوردی که داشت صد و هشتاد درجه با برخورد بقیه مربیها فرق داشت و البته به کارش هم آشنایی داشت اون هم در سطح اول جهان. این شد که من پرسپولیس لین فصل رو دوست داشتم و مطمئن هستم اگر این همه دچار حاشیه نمیشد قهرمانیش به این همه اما و اگر نمی افتاد و حبیب کاشانی بالا سر این تیم تا حالا 20 دفعه سکته نمی کرد!
حالا که بحث فوتبال شد بذار من هم نظرمو بگم.من فکر میکنم تا خصوصی نشه خواب بهبودو پیشرفتش رو هم نباید دید.الآن یه مشت دلار نفتی ریخته وسط گود و یه عده آدم هم دورو ورش نمی دونن چه جوری بخورنش!وگرنه چه جوری به یه بازیکن واسه یه فصل 450 میلیون تومن پول میدن در حالی که درآمد زایی ندارن!؟
دیروز محمد رضا لطفی هم در کانال دو با آقای فاضل جمشیدی نامی(یا جمشید فاضلی) مصاحبه داشت. من به شخصه دوست نداشتم آقای لطفی رو تو جعبه جادویی ببینم.چون همون طور که پیش بینی میکردم مصاحبه پر از تملق و ازطرفی هدایت شده بود.به خود آقای لطفی بی نهایت احترام میذاشتن ولی به هنرش نه! کمااین که در آخر مصاحبه قسمتی از برنامه کنسرت اخیر بداهه نوازی ایشان در کاخ نیاوران رو پخش کردند در حالی که فقط تصویر بسته از صورت ایشان نمایان بود و این که اون پایین چه خبر بود که ایشان همه اش سرش پایین بود خدا می داند! یا ایران ای سرای امید پخش شد منتها به شکل ویدئو کلیپ جنگی!پر سربازو تفنگ وتوپ و تانک و قله دماوندوپرچم و...! که احتمالا قرار بوده که محرک احساسات ناسیونالیستی باشد
البته ایشان در کلامش حرفهای خوبی زد مقداری از خاص پسند بودن موسیقی سنتی و سنگین بودنش گفت که احتیاج به حمایت بیشتر از سوی مسئولان و و از طرفی پرکار تر بودن اهالی موسیقی دارد یا این که مثلا خاستگاه موسیقی رپ در غرب کجا بوده و چگونه به وجود آمده و چرا ووقتی میاد عینا تو ایران کپی میشه چه تاثیری میذاره یا آدم چه زمانی دوست داره موسیقی سبک گوش کنه و چه زمانی سنگین و...
یا مشکلات نبود قانون کپی رایت (حقوق مولف) یه مقداری هم به همون ماجرای برنامه کاخ نیاوران پرداخت و گفت که همه انتقادها رو شنیده و خوانده است و به قول خودش نسبت به آنچه دور و برش میگذرد هوشیاراست.وپذیرفت که برنامه نقصانهایی هم داشته ولی پیشنهاد کرد که حالا که دی وی دی برنامه منتشر شده منتقدان بگیرندو چندبار ببینند بعد با دقت بیشتر نظربدهند.کمی هم درباره برنامه آینده اش گفت که در هر سه گروه شیدا تک نوازی خواهد داشت.در یکی تارودر دیگری سه تار و دردیگری کمانچه خواهد نواخت.
خلاصه باوجود تمامی مشکلاتی که داشت مصاحبه خوبی بود.
آخر شب هم این برنامه مثلث آقای رشید پورواسه خودش داستانی داشت.یه آقای دکتری رو آورده بود تو برنامه اش که انگار قاضی دادگاه خانواده بود وراجع به طلاق ازش سوال میکرد که مثلا چرا تو فلان دهات یزد آمار طلاق صفره ولی ثبت احوال شمیران بیشترین آمار ثبت طلاقو داره و اون دکتر بیچاره هم یا نمیدونست یا نمیخواست حرف حسابو بزنه و هی میگفت باید به مردم عاشق بودن و درس زندگی رو آموخت!!! که آخرش هم خاله زنک بازی شد که همسر آقای دکتر رو آوردن پشت خط و رشید پور بهش میگفت که آقای دکتر خیلی با حرارت از عشق حرف میزنند نظر شماچیه؟ و ...
دکتره نمیگفت که بابا از من دکتر تا شمایی که داری این سطرها رو میخونی تا من نویسنده همه مون داریم بازی داده میشیم اونم نه به اراده خودمون بلکه به خواست اون کسانی که قوانین تجارت روتودنیا نوشتن و اون کسانی که دارن اجراش میکنن تو دنیا که من و شما و اون کارگر فرانسوی متروی پاریس یا ایر فرانس همه مون آدمهای مصرفگرایی بشیم بدون این که خودمون متوجه اش باشیم!!! که اگه خونه 40 متری داریم که یه تلوزیون 21 اینچی بسشه (نمیگم 14 اینچی سیاه سفید پرتابل!!!) باید الا و بلا تلوزیون 103 اینچی پلاسما داشته باشیم با 400 کیلو وزن!!! یا اگه این ماه رفتیم با قرض یه دوربین دیجیتال 5 مگا پیکسلی خریدیم و باهاش 50 تا عکس صدتا یه غاز انداختیم و ماه بعدش دوربین 6 مگاپیکسلی اومد اینی که داریم دلمونو نزنه و نخواییم بریم اون نو تره رو بخریم که نتونیم واز همه نظر مخصوصا روحی بهمون فشار بیاد!چون توقعمون رفته بالا و مصرف گرا شدیم...واز طرف دیگه اونها کیفیت تولید رو بیارن پایین که کالاها عمر زیادی نکنند...یه کالا بسازن و بگن تا 5 سال گارانتی ولی یه کاریش کنن که 5 سال و یه روز که شد خراب بشه مجبور بشی بندازی دورو یکی نو بخری...دکتره نمیگفت که خود غربیها هم با این سیستم مصرف گرایی شون که درست کردن علاوه بر این که دارن از نظر زیستی کره زمینو به گند میکشن از زیر دست توقعات بالای خود مردمان غرب نشین هم بر نمیان!
چرا بریم غرب؟ خود خاله زری خودمون میره تو پاسداران واسه برگزار کردن یه مهمونی خانوادگی و فامیلی (که تازه خود خاله زری و همه فک و فامیلهاش از بچگی با هم بزرگ شدنو تو سر کله هم زدنو با هم تو خاک و خلها لولیدنو با هم بازی کردن) یه ظرف میوه میخره 400000 تومن! میگی پولشو داره!میتونه!پس نوش جونش! خوب نوش جونش ما که بخیل نیستیم اگه 3 تا خونه و دو تا ماشین داره نوش جونش خدا ایشالا بیشتر بهش بده ! ولی اگه همین خاله زری که واسه دخترش موبایل یه میلیونی و لپ تاپ فلان و ماشین بهمان خرید که باهاش بره دانشگاه و بیاد دیگه نباید توقع داشته باشه که اگه روزی بخواد این عزیز دردونه شو شوهر بده خود جناب فیل با اون هیکل عظیم و خرطوم بلند هم بلندشه زنگ اول رو بزنه بیاد جلو و با دردونه حسن کبابی خاله زری ما ازدواج بکنه و اگه کرد روز اول زندگی مشترکشون به روز دوم بکشه!
حالا چون سرمایه ممکنه درست تو فلان دهات یزد تقسیم نشه و مردمش هنوز خیلی چشم و گوششون باز نشده باشه مثل جوونهای شمرونی (من میگم مدرنیته در شمرون=مصرفگرایی بیشتر!!! ) و پایبند به اون سنتهای قدیمی که یه روزی همه مون بهش پایبند بودیم باشند اونجا هنوز طلاق ثبت نشده و زوجهایی هم که واقعا اختلافهای جدی با هم داشته باشن هم یا از ترس پدرومادر و اقوام یا دلسوزی واسه بچه یا نهایتا از ترس بدنامی یکی شون کوتاه میادو میشینه زندگی میکنه.
انگار تو شمرون و به جوونهای شمرون نشین هر روز به جای حلوا دلارهای نفتی رو به شکل ریال خیرات میکنن اونم با تلفن نه حضوری!
من از این میترسم که یه روزی این دلارهای نفتی تموم بشن و توقع ما ومصرفگراییمون به عرش کبریایی رسیده باشه! واون موقع مجبور باشیم مثل مردم بنگلادش زندگی بکنیم! (همین امروز که نفت هنوز تمام نشده خیلی ها مثل سگ زندگی میکنند) خود غربیها (به خصوص اروپاییها) با اون همه ثبات اقتصادی و سیاسی و عدم مواجهه با بحرانهای وقت و بی وقت و اون سابقه استعماری و اون انقلاب صنعتی و سرعت علمی شدن به نظرم اشباع شدن و مردمانشان یارای همتایی با سرعت رشد و پیشرفت تکنولوژی رو ندارند!اونهایی که چند صد ساله با همین رویه دارن زندگی میکنن و این سیستم اقتصادی و علمی فرهنگشون شده! وگر نه چه دلیلی داره مثلا کارکنان بخش حمل و نقل فرانسه دم به ساعت به خاطر دستمزد بیشتر اعتصاب کنند!؟اونم با اون سیستم مالیات و خدمات و بیمه هایی که اونجاها هست؟
(یادآوری میکنم که این صحبتها حاصل اون چیزاییه که میبینم و میشنوم و حس میکنم و تو روزنامه ها واینترنت میخونم وهم صحبتی با آدمهای مطلع تره. من نه کارشناس اقتصادی ام و نه امور اجتماعی و چیز دیگه!من فقط یک شهروندم وخواهشمندم اگه جایی از این بحث آخر نیاز به اصلاح داره اهل فن اگر خواندند منت بگذارند وبیاموزانند تا اصلاح شود)
فاجعه ای پیش روست...درحالی که در فرهنگ ما و در اشعار و کتابهای فلاسفه و عرفا و شعرای ما قناعت یک اصل بوده است در این زمانه هیچ کس کتاب نمی خواند!!!
انگار امروز باید فریاد بکشیم زنده باد نفت...
فردا هم مثل سگ زندگی میکنیم چه باک!!!
این روز رو به همه شادباش میگم و آرزو میکنم همه ما جوونهای ایرانی حداقل یک بار بتونیم شاهنامه رو بخونیم.
دیروز بعد از مدتها بعداز مراجعه به عینک سازی تصمیم گرفتم سری به کتابخونه اندیشه بزنم.کتابخونه اندیشه تو پارک اندیشه س.پارک اندیشه هم یه پارک متوسطه نه زیاد کوچیکه و نه زیاد بزرگ پایین تراز پل سید خندان.
هروقت اونجا میرم ، میرم تو گذشته ها...تو دوران کنکور.یه اکیپ 30 40 نفره بودیم که باهم دوست بودیمو اونجا تو کتابخونه درس میخوندیم.وقت ناهار که میشد ساعت چرت و پرت گفتن و خندیدنو تو سروکله هم زدن فرا میرسید.دورانی بود واسه خودش! عجیب و غریبه یک کم که تواون جمع آدمها با روحیات مختلف هر کدومو که باهاشون حرف میزدی یه استرس گنده تو خودشون داشتن ولی به هم که میرسیدن از صحبت در باره تشکیل گروه فلسفه آفتاب ومعرفی کتابهای سبکتر فلسفی برای شروع و موسیقی سنتی وویدئو کلیپ دیوار (د-وال) پینک فلوید که انیمیشن هاشو با دست کشیده بودن شروع میشد ومیرسید به والیبال کتکی که با هم حرف میزدنو بازی میکردن!
از تو اون اکیپ خیلی ها چیزی شدندو خیلی ها هم نشدندو رفتند خدمت وظیفه.یکی دوتاشون رفتند خارج.چندتاشون دارن فوق میخونن چندتای دیگه لیساسشونو گرفتدو کار میکنند یه عده هم که رفتند خدمتو بعد هم سر کار.ما هم که هنوز وسطهای راهیم.
حالا این که چرا من هنوز وسطهای راهم هم قابل بررسیه و هم قابل توجیه...
دیروز که رفتم کتابخونه هیچ آشنایی اونجا نبود.شلوغ و پلوغ...منتها دیگه هیچ کتاب قلم چی و اندیشه سازانی هم رو میزها ولو نشده بود چون دیگه کنکوریها رو اونجا راه نمیدن. همون محیط همون میزو صندلیها و همون آقای تهرانی پیر که پشت میزش کنار در ورودی سالن نشسته و کارتها رو چک میکنه...
واسه احوالپرسی مرور خاطرات گذشته زنگ زدم به یکی از اون رفقای قدیم بهم گفت خر تو هنوز از پل اون کتابخونه رد نشده؟
اعتمادو موکول کردم فقط به پنجشنبه ها چون وسع مالی ندارم که ماهی ۳ ۴ هزار تومن پول روزنامه بدم ضمنا پنجشنبه ها ضمیمه هم داره که خوب بد نیست
۳۰۰ تومن اسکناس تیکه پاره رو درآوردم دادم به یارو
بایه قیافه حق به جانب برگش گفت ۵۰۰ تومن! بعد بهم خیره شد...
برق از سه فازم پرید ولی پولو بهش دادم.بهم گفت اولین نفری هستی که داری امروز اعتماد میخری.۵ ۶ نفر اومدن قیمتو که شنیدن روزنامه رو پس گذاشتن.
تو شوک بودم.تاحالا ۵۰۰ تومن پای روزنامه نداده بودم لبخند تلخی زدمو تشکر کردمو رفتم.
داشتم پیش خودم فکر میکردم که روشن فکر بودنو دوست دارم منتها باید مواظب باشم باد کلاهمو نبره!!!
حتی پنجشنبه ها!!!
انسان رو چی تعریف می کنید؟
من میگم انسان موجودیست بالفعل وحشی و درنده خو که این قابلیت را دارد که بالقوه به راه تکامل و آنچه صفات متکامل انسانی شمرده میشود دست یابد و در مسیر آن قرار بگیرد