تبليغاتX
خود را بشناس!!! - مروری بر بخشی از گذشته ها و حسهای نوستالوژیک
دل و فکر میگویندو قلم می نویسد

دیروز بعد از مدتها بعداز مراجعه به عینک سازی تصمیم گرفتم سری به کتابخونه اندیشه بزنم.کتابخونه اندیشه تو پارک اندیشه س.پارک اندیشه هم یه پارک متوسطه نه زیاد کوچیکه و نه زیاد بزرگ پایین تراز پل سید خندان.

هروقت اونجا میرم ، میرم تو گذشته ها...تو دوران کنکور.یه اکیپ 30 40 نفره بودیم که باهم دوست بودیمو اونجا تو کتابخونه درس میخوندیم.وقت ناهار که میشد ساعت چرت و پرت گفتن و خندیدنو تو سروکله هم زدن فرا میرسید.دورانی بود واسه خودش! عجیب و غریبه یک کم که تواون جمع آدمها با روحیات مختلف هر کدومو که باهاشون حرف میزدی یه استرس گنده تو خودشون داشتن ولی به هم که میرسیدن از صحبت در باره تشکیل گروه فلسفه آفتاب ومعرفی کتابهای سبکتر فلسفی برای شروع و موسیقی سنتی وویدئو کلیپ  دیوار (د-وال) پینک فلوید که انیمیشن هاشو با دست کشیده بودن شروع میشد ومیرسید به والیبال کتکی که با هم حرف میزدنو بازی میکردن!

از تو اون اکیپ خیلی ها چیزی شدندو خیلی ها هم نشدندو رفتند خدمت وظیفه.یکی دوتاشون رفتند خارج.چندتاشون دارن فوق میخونن  چندتای دیگه لیساسشونو گرفتدو کار میکنند یه عده هم که رفتند خدمتو بعد هم سر کار.ما هم که هنوز وسطهای راهیم.

حالا این که چرا من هنوز وسطهای راهم  هم قابل بررسیه و هم قابل توجیه...

دیروز که رفتم کتابخونه هیچ آشنایی اونجا نبود.شلوغ و پلوغ...منتها دیگه هیچ کتاب قلم چی و اندیشه سازانی هم رو میزها ولو نشده بود چون دیگه کنکوریها رو اونجا راه نمیدن. همون محیط همون میزو صندلیها و همون آقای تهرانی پیر که پشت میزش کنار در ورودی سالن نشسته و کارتها رو چک میکنه...

واسه احوالپرسی مرور خاطرات گذشته زنگ زدم به یکی از اون رفقای قدیم بهم گفت خر تو هنوز از پل اون کتابخونه رد نشده؟

گفتم چرا یه بار رد شد منتها چون خوشش اومد هروقت خیلی از اون محیط و اون فضا دور میافته حس نوستالوژیک پیدا میکنه و جفتکی میزنه و برمیگرده بالای همون پل!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط یکی مرد تنها نشسته در آن کنج دنج  |